فرهنگ عقايد و مذاهب اسلامى - سبحانی، علیرضا - الصفحة ١١٦ - فرستادن افراد سرشناس براى بازگرداندن آنها از گمراهى     
فرمود: (بَلْ هُمْ قَوْمٌ خَصِمُونَ)[١] و نيز او جلّ و ثناه فرمود: (وَ تُنْذِرَ بِهِ قَوْمًا لُدًّا).[٢]
احتجاج ابن عباس با آنها دليل مغلوب كننده اى بود زيرا او با قرآن با آنها احتجاج مى كرد و آنها در برابر قرآن جوابى نداشتند.
تعجب اينجاست كه آنها حكميّت را خلاف كتاب و سنت مى دانستند و پذيرش آن را كفر تلقى مى كردند، با اين همه اصرار داشتند كه امام نتيجه حكميّت را بپذيرد و چون حكمان او را از حكومت عزل كرده بودند بايد او هم كناره گيرى مى كرد. بين مبدأ و نتيجه تناقض آشكارى هست. حكميّت نزدشان كفر و الحاد است ولى پذيرش نتيجه آن عين توحيد و ديندارى است. اينها همه نشانگر كور دلى و نافهمى آنهاست.
امام تنها به فرستادن پسر عمش بسنده نكرد بلكه خود به اين امر مهم اقدام نمود.
او خود به حروراء رفت و آنها را مورد خطاب قرار داد و گفت: آيا به ياد نمى آوريد كه وقتى آنان قرآنها را عَلَم كردند به شما گفتم اين نيرنگ است و براى متزلزل كردن سپاه است. اگر آنها مى خواستند حكم قرآن را بپذيرند پيش من مى آمدند و درخواست حكميّت مى كردند؟ آيا مى دانيد كه ناراضى تر از من به حكميّت، كسى نبود؟
گفتند: درست مى گويى. فرمود: مگر نه آنكه شما مرا وادار نموديد تا آن را بپذيرم اما من پس از پذيرش شرط كردم كه رأى حكمان وقتى نافذ است كه به
[١] زخرف: ٥٨ «بلكه آنان قومى جدالگرند.»
[١] مريم: ٩٧ «و با اين قرآن قوم لجوج را بترسان.»