شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٠٢ - حكايت مات كردن دلقك سيد شاه ترمد را
تأييد مفهوم بيتهاى ٣٥٠٦- ٣٥٠٥/ ٥ است كه حقيقت را رو در رو گفتن براى همگان آسان نيست با چنين كسان بايد به تعريض سخن گفت و در اين باره توضيح بيشتر خواهد آمد.
|
چون محله پر شد از هيهاى مير |
وز لگد بر در زدن وز دار و گير |
|
|
خلق بيرون جست زود از چپ و راست |
كاى مقدم وقت عفو است و رضاست |
|
|
مغز او خشك است و عقلش اين زمان |
كمتر است از عقل و فهم كودكان |
|
|
زهد و پيرى ضعف بر ضعف آمده |
و اندر آن زهدش گشادى ناشده |
|
|
رنج ديده گنج ناديده ز يار |
كارها كرده نديده مزد كار |
|
|
يا نبود آن كار او را خود گهر |
يا نيامد وقت پاداش از قدر |
|
|
يا كه بود آن سعى چون سعى جهود |
يا جزا وابسته ميقات بود |
|
|
مر و را درد و مصيبت اين بس است |
كه در اين وادى پر خون بىكس است |
|
|
چشم پر درد و نشسته او به كنج |
رو ترش كرده فرو افكنده لنج |
|
|
نه يكى كحال كو را غم خورد |
نيش عقلى كه به كحلى پى برد |
|
|
اجتهادى مىكند با حزر و ظن |
كار در بوك است تا نيكو شدن |
|
|
ز آن رهش دور است تا ديدار دوست |
كو نجويد سر رئيسيش آرزوست |
|
|
ساعتى او با خدا اندر عتاب |
كه نصيبم رنج آمد زين حساب |
|
|
ساعتى با بخت خود اندر جدال |
كه همه پران و ما ببريده بال |
|
|
هر كه محبوس است اندر بو و رنگ |
گر چه در زهد است باشد خوش تنگ |
|
|
تا برون نايد از اين ننگين مناخ |
كى شود خويش خوش و صدرش فراخ |
|
|
زاهدان را در خلا پيش از گشاد |
كارد و استره نشايد هيچ داد |
|
|
كز ضجر خود را بدراند شكم |
غصه آن بىمرادىها و غم |
|
ب ٣٥٣٤- ٣٥١٧ مقدم: كنايت از رئيس. بزرگ.
گشاد: به معنى انبساط و خوشرويى است و در اصطلاح عارفان به معنى شرح صدر است. و از تركيب «مزد كار» كه در بيت ٣٥٢١ آمده همين معنى مقصود است.
|
صوفيى در باغ از بهر گشاد |
صوفيانه روى بر زانو نهاد |
|
١٣٥٧/ ٤