شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٦٤ - باز جواب گفتن آن كافر جبرى آن سنى را كه به اسلامش دعوت مىكرد و به ترك اعتقاد جبرش دعوت مىكرد و دراز شدن مناظره از طرفين كه ماده اشكال و جواب را نبرد الا عشق حقيقى كه او را پرواى آن نماند، و ذلك فضل الله يؤتيه من يشاء
اهل قدر: در اين بيت، آنان كه آدمى را در كردههاى خود مختار مىبينند.
برون شو: مخلص راه برون آمدن (از بحث).
تباب: زيان، تباهى. (هر گاه در بحث مغلوب مىشدند، و راه جدل آنان بسته مىشد باز مىگشتند.) چون كه مقضى بد ...: چون خدا مىخواست اين روش ادامه يابد و اين بحث پايدار ماند، دليلها فراياد مىآيد.
ملزم: مغلوب (در بحث).
اقبال: كنايت از پيروزى در بحث.
از اقبال محجوب بودن: به راه راست نرفتن. در دعوى باطل خود پايدار ماندن.
جهان ظلمت و غيب: اين عالم. (بارها در مطاوى مثنوى اشارت كرده است كه در اين جهان حقيقت محض نهان است و بدان دست نمىتوان يافت.) سايه: اشارت است به نكتهاى كه بارها فرموده است كه آن چه در اين جهان است سايهاى است از خورشيد حق.
مبتدع: بدعت گذار.
بحث جبرى و قدرى و اين گونه بحثها هيچ گاه پايان يافتنى نيست، چرا كه هر يك از دو طرف مىخواهد قدرت منطق خود را اثبات كند و خصم خويش را ملزم نمايد. اگر يكى از دو طرف يا هر دو طرف به جاى پيروزى در بحث، روشن شدن حقيقت را مىخواست، بحث به پايان مىرسيد اما اين جدال بايستى ادامه يابد. براى همين است كه هر يك پس از گذراندن دليل و رد شدن آن، دليل ديگرى مىيابد تا از پس خصم خود بر آيد و ملزم او نگردد و خصم بر او پيروز نگردد. سپس اشارت مىكند كه اين جدالها خاص زندگانى اين جهانى است كه حقيقت در آن پوشيده است و سايه آن بر ما افتاده است.
|
هر يك از ره اين نشانها ز آن دهند |
تا گمان آيد كه ايشان ز آن دهاند |
|
|
اين حقيقت دان نه حقاند اين همه |
نه بكلى گمرهانند اين رمه |
|
|
ز آن كه بىحق باطلى نايد پديد |
قلب را ابله به بوى زر خريد |
|
|
گر نبودى در جهان نقدى روان |
قلبها را خرج كردن كى توان |
|
٢٩١٥- ٢٩١٢/ ٢