شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠ - عرضه كردن مصطفى
مُعْتَق: آزاد.
هم كاسه شدن ديو: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٧٢/ ٥.
رديف: آن كه پشت سر سوار بر اسب نشيند.
شهناز: كنايت از زن.
شَارِكْهُمْ: وَ أَجْلِبْ عَلَيْهِمْ بِخَيْلِكَ وَ رَجِلِكَ وَ شارِكْهُمْ فِي الْأَمْوالِ وَ الْأَوْلادِ: و بانگ زن بر آنان به سواران و پيادگانت و انبازشان باش در دارايىها و فرزندان.» (اسراء، ٦٤) شفق: مجرد خطاب است براى رعايت وزن و نمىتوان گفت مخاطب مؤمن يا پيغمبر است. شارحان با سليقه خود هر يك تعبيرى كردهاند.
گفت پيغمبر: اشارت است به روايتى كه در كتابهاى حديث آمده است. در اينجا آن را از تحف العقول و بحار الانوار مىآوريم. «يا على چون خواستى با زن خود بياميزى بگو بِسْمِ اللَّه اللَّهُمَّ جَنِّبْنَا الشّيطانَ وَ جَنِّبِ الشَّيْطَان مَا رَزَقْتَنِى. اگر خدا خواست از شما فرزندى آيد هيچ گاه شيطان او را آسيب نخواهد زد.» (تحف العقول، ص ١٥، بحار الانوار، ج ٧٤، ص ٦٦) عازِر: برادر مريم كه به دعاى عيسى (ع) زنده گرديد. داستان او در انجيل يوحنا (اصحاح ١١، فقرههاى ١- ٤) آمده است و در فقرهى ٤٤ چنين است: «فريادى عظيم به عازر زد كه بيرون آ. مرده در حالى كه دست و پايش با قماط بسته و رويش به منديل پوشيده بود بيرون آمد.»
|
گشت مهمان رسول آن شب عرب |
شير يك بز نيمه خورد و بست لب |
|
|
كرد الحاحش بخور شير و رُقاق |
گفت گشتم سير وَ اللَّه بىنفاق |
|
|
اين تكلّف نيست نى ناموس و فن |
سيرتر گشتم از آن كه دوش من |
|
|
در عجب ماندند جمله اهل بيت |
پر شد اين قنديل زين يك قطره زيت |
|
|
آن چه قوت مرغِ بابيلى بود |
سيرى معده چنين پيلى شود |
|
|
فجفجه افتاد اندر مرد و زن |
قدر پشّه مىخورد آن پيل تن |
|
|
حرص و وهم كافرى سر زير شد |
اژدها از قوت مورى سير شد |
|
|
آن گدا چشمىِّ كفر از وى برفت |
لوت ايمانيش لمتُر كرد و زفت |
|
|
آن كه از جوع البقر او مىطپيد |
همچو مريم ميوه جنّت بديد |
|
|
ميوه جنّت سوى چشمش شتافت |
معده چون دوزخش آرام يافت |
|