شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٣٥ - در بيان آن كه دعاى عارف و اصل و درخواست او از حق همچو درخواست حق است از خويشتن كه كنت له سمعا و بصرا و لسانا و يدا، و قوله«و ما رميت إذ رميت و لكن الله رمى»، و آيات و اخبار و آثار در اين بسيار است و شرح سبب ساختن حق تا مجرم را گوش گرفته به توبه نصو
لسانا فبى يسمع و بى يبصر ...» (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٩٣٨/ ١) و ما رميت اذ رميت:
|
ما رميت اذ رميت راست دان |
هر چه كارد جان بود از جان جان |
|
٢٥١٦/ ٢ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٥١٦/ ٢) چون خدا از خود ...: بنده چون خود را در حق فنا كرد خواست او خواست حق است. و خدا آن خواست را رد نمىكند.
ياوه: گم.
پيچ رخت: لابهلاى لباسها.
گزاف: بىحد، بىاندازه بسيار.
|
لقمه زندانيان خوردى گزاف |
بر دل خلق از طمع چون كوه قاف |
|
٥٨٣/ ٢ نو: جوان.
حاجبه: مؤنث حاجب.
|
آن نصوح از ترس شد در خلوتى |
روى زرد و لب كبود از خشيتى |
|
|
پيش چشم خويش او مىديد مرگ |
رفت و مىلرزيد او مانند برگ |
|
|
گفت يا رب بارها بر گشتهام |
توبهها و عهدها بشكستهام |
|
|
كردهام آنها كه از من مىسزيد |
تا چنين سيل سياهى در رسيد |
|
|
نوبت جستن اگر در من رسد |
وه كه جان من چه سختىها كشد |
|
|
در جگر افتاده استم صد شرر |
در مناجاتم ببين بوى جگر |
|
|
اين چنين اندوه كافر را مباد |
دامن رحمت گرفتم داد داد |
|
|
كاشكى مادر نزادى مر مرا |
يا مرا شيرى بخوردى در چرا |
|
|
اى خدا آن كن كه از تو مىسزد |
كه ز هر سوراخ مارم مىگزد |
|
|
جان سنگين دارم و دل آهنين |
ور نه خون گشتى در اين رنج و حنين |
|
|
وقت تنگ آمد مرا و يك نفس |
پادشاهى كن مرا فرياد رس |
|
|
گر مرا اين بار ستارى كنى |
توبه كردم من زهر ناكردنى |
|