شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٤ - تفسير أسفل سافلين إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم أجر غير ممنون
|
واستانيم آن كه تا داند يقين |
خرمن آن ماست خوبان دانه چين |
|
|
تا بداند كآن حلل عاريه بود |
پرتوى بود آن ز خورشيد وجود |
|
|
آن جمال و قدرت و فضل و هنر |
ز آفتاب حسن كرد اين سو سفر |
|
|
باز مىگردند چون استارهها |
نور آن خورشيد زين ديوارها |
|
|
پرتو خورشيد شد وا جايگاه |
ماند هر ديوار تاريك و سياه |
|
|
آن كه كرد او در رخ خوبانت دنگ |
نور خورشيد است از شيشه سه رنگ |
|
|
شيشههاى رنگ رنگ آن نور را |
مىنمايند اين چنين رنگين به ما |
|
|
چون نماند شيشههاى رنگ رنگ |
نور بىرنگت كند آن گاه دنگ |
|
ب ٩٩٠- ٩٧٩ باغ: استعارت از انسان.
خويشتن را ديدن: خود بين شدن.
شاهدى كز عشق او ...: زيبا رخى كه همگان شيفته او بودند چون زيبايى را از دست داد همگان او را از خود مىرانند.
آن جمال: اشارت است به جان كه از عالم بالاست و زيبايىها همه از پرتو آن است.
پرتو خورشيد: كنايت است از جان كه زيور دهنده جسم است. چون جان از جسم گرفته شود تن ديوارى سياه را ماند.
سه رنگ: كنايت از بعدهاى جسمانى.
|
كى ببينى سرخ و سبز و فور را |
تا نبينى پيش از اين سه نور را |
|
١١٢١/ ١ اين بيتها نتيجه گيرى از بيتهاى پيش است. زيبايىهاى جسمانى كه بينندگان را فريفتهى خود مىسازد عاريتى است، رشحهاى است از جمال معنوى كه بر جسمها افاضت شده است. پرتوى است از حسن ازلى كه از عالم معنى سفر كرده و در جسم خاكى منزل گزيده است. وقتى آن زيبايى به جاى خود باز گردد جز زشتى و تاريكى نمىماند.
|
خوى كن بىشيشه ديدن نور را |
تا چو شيشه بشكند، نبود عمى |
|
|
قانعى با دانش آموخته |
در چراغ غير، چشم افروخته |
|
|
او چراغ خويش بربايد كه تا |
تو بدانى مستعيرى نى فتا |
|