شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٨ - در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر حق گريزاناند و به لطف حق در آويزان، اما حق تعالى قهرها را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد، نعل باز گونه و تلبيس و مكر الله بود تا اهل تمييز و ينظر بنور الله از حال
آن كه رنج عبادت و سختى رياضت را چشيد رخت به بهشت جاودان خواهد كشيد كه:
|
نه فطام اين جهان نارى نمود |
سالكان رفتند و آن خود نور بود |
|
|
پس بدان كه شمع دين بر مىشود |
اين نه همچون شمع آتشها بود |
|
|
اين نمايد نور و سوزد يار را |
و آن به صورت نار و گل زُوّار را |
|
٤٣٧٢- ٤٣٧٠/ ٣ مضمون اين بيتها به تعبيرى ديگر در دفتر نخست (كودكى كه در ميان آتش سخن گفت) آمده است:
|
چشم بند است آتش از بهر حجاب |
رحمت است اين سر بر آورده ز جيب ... |
|
|
اندر آ و آب بين آتش مثال |
از جهانى كآتش است آبش مثال |
|
|
اندر آ اسرار ابراهيم بين |
كو در آتش يافت سرو و ياسمين |
|
٧٩٠- ٧٨٧/ ١ آنان كه در اين جهان در آسايشاند، در آن جهان اصحاب شمالاند و كسانى كه متاع دنيا را ترك مىكنند و به آخرت دل مىبندند، اصحاب اليمين و با نعمت جاودان قرين كه «حُفَّتِ الْجَنَّةُ بِالْمَكارِهِ وَ حُفَّتِ النَّارُ بِالشَّهَواتِ.» و چون به نعيم آخرت رسيدند، خواهند دانست كه ناخوشايندىهاى اين جهان چشم بندى بيش نبوده است. و مولانا در بيتهاى آينده مشقّت اين جهان را به سحر ساحران همانند مىكند.
|
ساحرى صحن برنجى را به فن |
صحن پُر كر مىكند در انجمن |
|
|
خانه را او پر ز كژدها نمود |
از دم سحر و خود آن كژدم نبود |
|
|
چون كه جادو مىنمايد صد چنين |
چون بود دستان جادو آفرين |
|
|
لا جرم از سحر يزدان قَرن قَرن |
اندر افتادند چون زن زير پهن |
|
|
ساحرانشان بنده بودند و غلام |
اندر افتادند چون صعوه به دام |
|
|
هين بخوان قرآن ببين سحر حلال |
سر نگونى مكرهاى كَالْجِبَال |
|
|
من نيم فرعون كآيم سوى نيل |
سوى آتش مىروم من چون خليل |
|
|
نيست آتش هست آن ماء معين |
و آن دگر از مكرْ آب آتشين |
|
|
پس نكو گفت آن رسول خوش جَواز |
ذرّه عقلت به از صوم و نماز |
|
|
ز آن كه عقلت جوهر است اين دو عرض |
اين دو در تكميل آن شد مفتَرض |
|