شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٦٥ - در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر حق گريزاناند و به لطف حق در آويزان، اما حق تعالى قهرها را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد، نعل باز گونه و تلبيس و مكر الله بود تا اهل تمييز و ينظر بنور الله از حال
در بيان آن كه لطف حق را همه كس داند و قهر حق را همه كس داند و همه از قهر حق گريزاناند و به لطف حق در آويزان، اما حق تعالى قهرها را در لطف پنهان كرد و لطفها را در قهر پنهان كرد، نعل باز گونه و تلبيس و مكر الله بود تا اهل تمييز وَ يَنْظُرُ بِنُورِ اللَّه از حالى بينان و ظاهر بينان جدا شوند كه لِيَبْلُوَكُمْ أيُّكُمْ أحْسَنُ عَمَلًا
|
گفت درويشى به درويشى كه تو |
چون بديدى حضرت حق را؟ بگو |
|
|
گفت بىچون ديدم امّا بهرِ قال |
باز گويم مختصر آن را مثال |
|
|
ديدمش سوى چپ او آذرى |
سوى دست راست جوىِ كوثرى |
|
|
سوى چپَّش بس جهان سوز آتشى |
سوى دست راستش جوى خوشى |
|
|
سوى آن آتش گروهى برده دست |
بهر آن كوثر گروهى شاد و مست |
|
|
ليك لِعب باز گونه بود سخت |
پيش پاى هر شقىّ و نيك بخت |
|
|
هر كه در آتش همىرفت و شرر |
از ميان آب بر مىكرد سر |
|
|
هر كه سوى آب مىرفت از ميان |
او در آتش يافت مىشد در زمان |
|
|
هر كه سوى راست شد و آب زلال |
سر ز آتش بر زد از سوى شمال |
|
|
و آن كه شد سوى شمال آتشين |
سر برون مىكرد از سوى يمين |
|
|
كم كسى بر سِرِّ اين مُضْمَر زدى |
لا جرم كم كس در آن آتش[١] شدى |
|
|
جز كسى كه بر سرش اقبال ريخت |
كو رها كرد آب و در آتش گريخت |
|
|
كرده ذوق نقد را معبود، خلق |
لاجرم زين لعب مغبون بود خلق |
|
|
جوق جوق وصف صف از حرص و شتاب |
محترز ز آتش گريزان سوى آب |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: آذر.