شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٩٣
مجرم دانستن اياز خود را در اين شفاعتگرى و عذر اين جرم خواستن و در آن عذر گويى خود را مجرم دانستن، و اين شكستگى از شناخت و عظمت شاه خيزد كه انا اعلمكم بالله و اخشاكم لله و قال الله تعالى انما يخشى الله من عباده العلماء
|
من كى آرم رحم خلم آلود را |
ره نمايم حلم علم اندود را |
|
|
صد هزاران صفع را ارزانيم |
گر زبون صفعها گردانيم |
|
|
من چه گويم پيشت اعلامت كنم |
يا كه وا يادت دهم شرط كرم |
|
|
آن چه معلوم تو نبود چيست آن؟ |
و آن چه يادت نيست كو اندر جهان؟ |
|
|
اى تو پاك از جهل و علمت پاك از آن |
كه فراموشى كند بر وى نهان |
|
|
هيچ كس را تو كسى انگاشتى |
همچو خورشيدش به نور افراشتى |
|
|
چون كسم كردى اگر لابه كنم |
مستمع شو لابهام را از كرم |
|
|
ز آن كه از نقشم چو بيرون بردهاى |
آن شفاعت هم تو خود را كردهاى |
|
|
چون ز رخت من تهى گشت اين وطن |
تر و خشك خانه نبود آن من |
|
|
هم دعا از من روان كردى چو آب |
هم ثباتش بخش و دارش مستجاب |
|
|
هم تو بودى اول آرنده دعا |
هم تو باش آخر اجابت را رجا |
|
|
تا زنم من لاف كآن شاه جهان |
بهر بنده عفو كرد از مجرمان |
|
|
درد بودم سر به سر من خود پسند |
كرد شاهم داروى هر دردمند |
|
|
دوزخى بودم پر از شور و شرى |
كرد دست فضل اويم كوثرى |
|
|
هر كه را سوزيد دوزخ در قود |
من برويانم دگر بار از جسد |
|
ب ٤١٦٧- ٤١٥٣ انا اعلمكم: «من داناترين شما به خدايم و ترسانترين شما از او.» (كشف الاسرار، ج ٦،