شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٨٠ - رسيدن گوهر از دست به دست، آخر دور به اياز و كياست اياز،
|
من و غلام و كنيزك بدان شده قانع |
كه هر سه روزه همىيافتيم يك من گال |
|
(ديوان مسعود سعد، ص ٤٣٠)
|
در آرزوى آنم كز ملك و ضيعتى |
آرد به ريع برزگرم ده قفيز گال |
|
(ديوان مسعود سعد، ص ٤٢٧)
|
ماييم و اين چمن تو رو اى مرغ دانه چين |
طاوس و صحن جنت و گنجشك و گشت و گال |
|
(امير خسرو دهلوى، آنندراج) گال در اين سه بيت در معنى گندم و دانه ظهور دارد و دور نيست كه مولانا هم آن را به همين معنى به كار برده باشد. چنان كه اجرى جنسى است و جامگى مال. گال به معنى جنس و مال به معنى نقد است.
سنگها در آستين: «او خود پيشين خواب ديده بود و دو سنگ با خود آورده.» (مقالات شمس، ج ١، ص ٨٨) همچو يوسف: اشارت است به اين آيه: فلما ذهبوا به و أجمعوا أن يجعلوه في غيابت الجب و أوحينا إليه لتنبئنهم بأمرهم هذا و هم لا يشعرون: پس چون او را بردند و اتفاق كردند كه وى را در بن چاه نهند و بدو وحى كرديم كه تو آنان را آگاه مىكنى به اين كارشان و آنان نمىدانند.» (يوسف، ١٥)
|
هر كه را فتح و ظفر پيغام داد |
پيش او يك شد مراد و بىمراد |
|
|
هر كه پايندان وى شد وصل يار |
او چه ترسد از شكست و كارزار |
|
|
چون يقين گشتش كه خواهد كرد مات |
فوت اسب و پيل هستش ترهات |
|
|
گر برد اسبش هر آن كه اسب جوست |
اسب رو گونه كه پيش آهنگ اوست؟ |
|
|
مرد را با اسب كى خويشى بود |
عشق اسبش از پى پيشى بود |
|
|
بهر صورتها مكش چندين زحير |
بىصداع صورتى معنى بگير |
|
|
هست زاهد را غم پايان كار |
تا چه باشد حال او روز شمار |
|
|
عارفان ز آغاز گشته هوشمند |
از غم و احوال آخر فارغاند |
|
|
بود عارف را همين خوف و رجا |
سابقه دانيش خورد آن هر دو را |
|
|
ديد كو سابق زراعت كرد ماش |
او همىداند چه خواهد بود چاش |
|