شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧٨ - دادن شاه گوهر را ميان ديوان و مجمع به دست وزير كه اين چند ارزد و مبالغه كردن وزير در قيمت او و فرمودن شاه او را كه اكنون اين را بشكن و گفتن وزير كه اين را چون بشكنم الى آخر القصه
مستنير: درخشان.
شاباش: احسنت.
|
تا سبك گردد جوال و هم شتر |
گفت شاباش اى حكيم اهل و حر |
|
٣١٦٩/ ٢ فتى: فتى: جوانمرد.
طالب: خواهنده. كنايت از گوهر شناس.
گذاشتن: به حساب نياوردن. (بهاى آن را نديده گير، چگونه مىتوان چنين گوهر درخشانى را شكست؟) نور روز او را تبع: روشنيش از روشنى روز بيش است.
ادرار: مقررى، راتبه.
جامگى: مبلغى بوده است كه نقد به درباريان مىدادند مانند پول لباس كه اكنون ساليانه به خدمتگزاران دهند و اجرا (اجرى) جنس بوده است: «و از اجراء و جامگى يك من و يك دينار نيافتم.» (چهار مقاله، ص ٦٥) از ره به چاه بردن: فريفتن. به مهلكه در انداختن.
نشانه اطاعت مريد از مرشد و سالك از پير آن است كه هر چه او را گويند فرمان برد و در اجراى فرمان تأخير نكند و برابر گفته آنان به دليل متوسل نشود كه:
|
به مى سجاده رنگين كن گرت پير مغان گويد |
كه سالك بىخبر نبود ز راه و رسم منزلها |
|
(حافظ) چنان كه در پايان داستان خواهيم ديد، اياز رمز سالكى است كه راه و رسم فرمانبردارى را مىداند و آن اميران و درباريان رمز خامان نامهذباند. از شكستن گوهر دريغ كردند و فرمان شاه را شكستند.