شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٧ - سبب آن كه فرجى را نام فرجى نهادند از اول
صوفى بسنده كرده و از حقيقت آن دور افتادهاند. سپس مىفرمايد آن كه به نام بسنده كرد، دردى را گرفته و از صاف محروم است. و آن كه معنى را خواهد بايد سختى رياضت را بر خود نهد كه «يُسر با عُسر است.» جبه شكافتن صوفى رمز دريدن جسم است كه چون پوست دريده شد مغز آشكار مىشود. پس صوفى حقيقى كسى است كه صفاى درون داشته باشد و به پوشيدن پشمينه قناعت نكند.
|
بر خيال آن صفا و نام نيك |
رنگ پوشيدن نكو باشد و ليك |
|
|
بر خيالش گر روى تا اصل او |
نى چو عُبَّادِ خيال تو به تو |
|
|
دور باشِ غيرتت آمد خيال |
گرد بر گرد سراپرده جمال |
|
|
بسته هر جوينده را كه راه نيست |
هر خيالش پيش مىآيد كه بيست |
|
|
جز مگر آن تيز كوش و تيز هوش |
كِش بود از جيش نصرتهاش جوش |
|
|
نجهد از تخييلها نى شه شود |
تير شه بنمايد آن گه ره شود |
|
|
اين دل سر گشته را تدبير بخش |
وين كمانهاى دو تو را تير بخش |
|
|
جرعهاى بر ريختى ز آن خُفيه جام |
بر زمين خاك مِنْ كَأْسِ الْكِرامِ |
|
|
هست[١] بر زلف و رخ از جرعهاش نشان |
خاك را شاهان همىليسند از آن |
|
ب ٣٧٣- ٣٦٥ رنگ: خرقه درويشان و آن را ژنده نيز گويند. (لغت نامه، از آنندراج) جبّهاى كه درويشان پوشند:
|
رنگ پوشيدم هم رنگ نمىشد با من |
هم بينداختمش كه منم اكنون بىرنگ |
|
(لغت نامه، به نقل از فرهنگ رشيدى) (نگاه كنيد به: جامه زهد، ص ١٣٣) رنگ پوشيدن: خرقه پوشيدن و نام صوفى بر خود نهادن چندان خوش است كه از حقيقت تصوف دور نيفتى.
عُبّادِ خيال: كه حقيقت را نهاده ظاهر را گرفتهاند.
تو به تو: گونه گون.
دور باش غيرت: اضافه مشبه به بمشبه.
[١] در حاشيه نسخه اساس: جَست.