شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٦٠ - پشيمان شدن آن سر لشكر از آن خيانت كه كرد و سوگند دادن او آن كنيزك را كه به خليفه باز نگويد از آن چه رفت
آن به نسبت باطل آمد: شنيده نسبت به ديده باطل است اما به نسبتى ديگر ممكن است حق باشد. چنان كه در مثال خفاش.
ز آفتاب: توضيحى است براى بيت پيش كه شنيده نسبت به ديده باطل است. ولى چنين نيست كه هر شنيده باطل باشد. اگر خفاشى نتواند آفتاب را ببيند نمىتواند منكر وجود آفتاب شود چرا كه خيال آفتاب را در تصور خود دارد. كسانى كه چشم باطن آنان كور است و نمىتوانند حق را ببينند نبايد منكر حق شوند، چرا كه آثار حق بر آنان آشكار است.
كشفت: اشارت است به روشنايى دست او كه از گريبان برون مىكرد.
مخيل: آن كه با پندار خو گرفته است و حقيقت را نمىتواند ديد. فرعون و كسانى مانند او كه به پندار خو گرفتهاند، آنان در ديدن حقيقت ناتواناند و معجزه را سحر مىخوانند چنان كه احول هيچ گاه نمىتواند يكى را يك ببيند و آن را دو خواهد ديد.
لا شجاعة قبل حرب:
|
گفت پيغمبر سپهدار غيوب |
لا شجاعة يا فتى قبل الحروب |
|
٤٠٠٢/ ٣ نقش رستم: مقايسهاى است ميان آن چه به خيال در آيد با آن چه حقيقت باشد.
اين خيال سمع: اگر آن چه از سختى جنگ شنيده مىشود به ديده در آيد دلاوران نيز مىترسند تا به كم جرأتان چه رسد.
گوش هم طبع چشم شدن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٨٥٧/ ٢.
دلاله رهبر مجنون: خيال به يقين مبدل شدن.
ريش گاوى: ابلهى، حماقت.
به مناسبت داستان بردن كنيزك نزد خليفه و ديدن خليفه چهره او را زيباتر از آن چه بود. چنان كه روش اوست به چند نكته مهم اشارت مىكند يكى اينكه بسا شنيدهها كه با حقيقت منطبق نشود، اما ديده آن چه را بيند حق است. و باطل بودن شنيده هم به نسبت است. ديگر اينكه اگر كسانى را ديدهاى نبود كه حقيقت را ببيند خيال ديدن آن در سر آنان هست. و آن خيال آنان را آسوده نمىگذارد. خفاش هر چند توانايى ديدن آفتاب را ندارد خيال آفتاب وى را مىترساند و به تاريكيش مىكشاند و به مناسبت گريختن