شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥٥٤ - ايثار كردن صاحب موصل آن كنيزك را به خليفه تا خونريز مسلمانان بيشتر نشود
|
گفت بر هيچ آب خود بر دم دريغ |
عشوه آن عشوه ده، خوردم دريغ |
|
|
پهلوان تن بد آن مردى نداشت |
تخم مردى در چنان ريگى بكاشت |
|
|
مركب عشقش دريده صد لگام |
نعره مىزد لا ابالى بالحمام |
|
|
ايش ابالى بالخليفة فى الهوى |
استوى عندى وجودى و التوى |
|
ب ٣٨٦٦- ٣٨٦٠ چه را ره پنداشتن: كار را آسان گرفتن. به خطر نينديشيدن.
شوره خوش آمدن: تخم را در جايى كه نبايد كاشتن. در امانتى كه رساندن آن را به عهده داشت خيانت كردن.
آب رفتن: آبرو ريختن و به ديگر معنى آن ايهام دارد.
رفتن خواب: خواب كنايت از آگاهى پس از غفلت. (در غفلت كارى كرد و چون آگاه شد دانست كه كارى زشت بوده است.) پهلوان تن بودن: اسير شهوت بودن و خود را نگاه داشتن نتوانستن. و عكس آن معنى اين بيت است:
|
عنان باز پيچان نفس از حرام |
به مردى ز رستم گذشتند و سام |
|
بوستان سعدى، باب هفتم، بيت سوم لاابالى: پرواى مرگ ندارم.
ايش ابالى: در عشق چرا پرواى خليفه داشته باشم. بودنم و هلاكت نزد من يكسان است.
|
اين چنين سوزان و گرم آخر مكار |
مشورت كن با يكى خاوندگار |
|
|
مشورت كو؟ عقل كو؟ سيلاب آز |
در خرابى كرد ناخنها دراز |
|
|
بين ايدى سد و سوى خلف سد |
پيش و پس كم بيند آن مفتون خد |
|
|
آمده در قصد جان سيل سياه |
تا كه روبه افكند شيرى به چاه |
|
|
از چهى بنموده معدومى خيال |
تا در اندازد اسودا كالجبال |
|
|
هيچ كس را با زنان محرم مدار |
كه مثال اين دو پنبه است و شرار |
|
|
آتشى بايد بشسته ز آب حق |
همچو يوسف معتصم اندر زهق |
|
|
كز زليخاى لطيف سر و قد |
همچو شيران خويشتن را وا كشد |
|
ب ٣٨٧٤- ٣٨٦٧