شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٥ - ديباچه دفتر پنجم
|
نور حقّىّ و به حق جذّابِ جان |
خلق در ظلماتِ وهماند و گمان |
|
|
شرط تعظيم است تا اين نورِ خوش |
گردد اين بىديدگان را سرمه كش |
|
|
نور يابد مستعد تيز گوش |
كو نباشد عاشقِ ظلمت چو موش |
|
|
سست چشمانى كه شب جولان كنند |
كى طواف مشعله ايمان كنند |
|
|
نكتههاى مشكل باريك شد |
بند طبعى كه ز دين تاريك شد |
|
|
تا بر آرايد هنر را تار و پود |
چشم در خورشيد نتواند گشود |
|
|
همچو نخلى بر نيارد شاخها |
كرده مو شانه زمين سوراخها |
|
|
چار وصف است اين بشر را دل فشار |
چار ميخ عقل گشته اين چهار |
|
ب ٣٠- ١٦ إنَّ شَيئاً ...: آن چه همه آن به دست نيايد، بدانيد كه واگذاردنِ همه آن نشايد. مطابق است با مثل مشهور: «مَا لَا يُدْرَكُ كُلُّهُ لَا يُتْرَكُ كُلُّه.» و «الْمَيْسورُ لَا يُتْرَكُ بِالْمَعْسُورِ.» (امثال و حكم) طوفان سحاب: كنايت از باران فراوان. نظير:
|
آب جيحون را اگر نتوان كشيد |
هم ز قدر تشنگى نتوان بريد |
|
٦٦/ ٦ راز را ...: اگر حقيقت را چنان كه بايد نشايد گفت، از ظاهر آن چه توانِ درك آن را دارند دريغ مدار.
سُست چشمان: كنايت است از آنان كه توانايى ديدن خورشيد حقيقت را ندارند، ظاهر بينان.
مشعله ايمان: استعارت از ولى كامل كه نمونه بارز آن حسام الدين است.
بند طبعى ...: آن كه خواهد هر پديدهاى را به علتى مادى باز گرداند و ممكن است طبع، «طبيعت، مزاج» معنى شود. آن كه نور دين در دل ندارد، نكتههاى دقيق را نتواند دريافت.
تا: قيد علّت.
بر آراييدن: زينت دادن. قابل عرضه نمودن. (درمانده در طبيعت چون چشم ديدن حقيقت را ندارد، با آرايش لفظها و پيش آوردن بحثهاى لفظى مىخواهد هنر خود را بنماياند و تا چنين است حقيقت را نخواهد ديد.