شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨٨ - حكايت آن زن كه گفت شوهر را كه گوشت را گربه خورد شوهر گربه را به ترازو بر كشيد گربه نيم من بر آمد گفت اى زن گوشت نيم من بود و افزون اگر اين گوشت است گربه كو و اگر اين گربه است گوشت كو
تن زدن: بىقيد بودن (زن).
با كباب و با شراب: در برخى كتابهاى داستانى آمده است: زن دوستى داشت گوشت را با او بخورد.
گفت دفع ناصواب: (فاعل گفت زن است) عذر ناموجه آورد.
ايبك: غلام. خدمتكار. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠٨١/ ٥) عيار: اندازه كردن، سنجيدن.
ستير: استير، سير واحد وزن، معادل ١٦ مثقال.
ستير: مستور، پاك دامن.
|
بايزيد ار اين بود آن روح چيست |
ور وى آن روح است اين تصوير كيست |
|
|
حيرت اندر حيرت است اى يار من |
اين نه كار توست و نه هم كار من |
|
|
هر دو او باشد و ليك[١] از ريع زرع |
دانه باشد اصل و آن كه پره فرع |
|
|
حكمت اين اضداد را با هم ببست |
اى قصاب اين گردران با گردن است |
|
|
روح بىقالب نداند كار كرد |
قالبت بىجان فسرده بود و سرد |
|
|
قالبت پيدا و آن جانت نهان |
راست شد زين هر دو اسباب جهان |
|
|
خاك را بر سر زنى سر نشكند |
آب را بر سر زنى در نشكند |
|
|
گر تو مىخواهى كه سر را بشكنى |
آب را و خاك را بر هم زنى |
|
|
چون شكستى سر رود آبش به اصل |
خاك سوى خاك آيد روز فصل |
|
|
حكمتى كه بود حق را ز ازدواج |
گشت حاصل از نياز و از لجاج |
|
|
باشد آن گه ازدواجات دگر |
لا سمع اذن و لا عين بصر |
|
|
گر شنيدى اذن كى ماندى اذن |
يا كجا كردى دگر ضبط سخن |
|
|
گر بديدى برف و يخ خورشيد را |
از يخى برداشتى اوميد را |
|
|
آب گشتى بىعروق و بىگره |
ز آب داود هوا كردى زره |
|
|
پس شدى درمان جان هر درخت |
هر درختى از قدومش نيك بخت |
|
|
آن يخى بفسرده در خود مانده |
لا مساسى با درختان خوانده |
|
|
ليس يألف ليس يؤلف جسمه |
ليس الا شح نفس قسمه |
|
[١] در حاشيه نسخه اساس: و ليكن ريع زرع.