شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٨١ - حكايت كافرى كه گفتندش در عهد ابا يزيد كه مسلمان شو و جواب گفتن او ايشان را
حكايت كافرى كه گفتندش در عهد ابا يزيد كه مسلمان شو و جواب گفتن او ايشان را
|
بود گبرى در زمان بايزيد |
گفت او را يك مسلمان سعيد |
|
|
كه چه باشد گر تو اسلام آورى |
تا بيابى صد نجات و سرورى |
|
|
گفت اين ايمان اگر هست اى مريد |
آن كه دارد شيخ عالم بايزيد |
|
|
من ندارم طاقت آن تاب آن |
كآن فزون آمد ز كوششهاى جان |
|
|
گر چه در ايمان و دين ناموقنم |
ليك در ايمان او بس مؤمنم |
|
|
دارم ايمان كآن ز جمله برتر است |
بس لطيف و با فروغ و با فراست |
|
|
مؤمن ايمان اويم در نهان |
گر چه مهرم هست محكم بر دهان |
|
|
باز ايمان خود گر ايمان شماست |
نه بد آن ميلستم و نه مشتهاست |
|
|
آن كه صد ميلش سوى ايمان بود |
چون شما را ديد آن فاتر شود |
|
|
ز آن كه نامى بيند و معنيش نى |
چون بيابان را مفازه گفتنى |
|
|
عشق او ز آورد ايمان بفسرد |
چون به ايمان شما او بنگرد |
|
ب ٣٣٦٦- ٣٣٥٦ «نقل است كه گبرى را گفتند كه مسلمان شو گفت اگر مسلمانى اين است كه بايزيد مىكند من طاقت ندارم و نتوانم كرد، و اگر اين است كه شما مىكنيد بدين احتياج ندارم.» (تذكرة الأولياء، ص ١٧٦) ناموقن: كه اعتقاد درست ندارد. كه يقين ندارد.
مهر بر دهان: خاموش. اشارت است به آيه: اليوم نختم على أفواههم. (يس، ٦٥) و آن آيه مربوط به قيامت است. (كنايت از اينكه ايمان آوردن نمىتوانم بر اساس آن كه شقاوت ذاتى است.)