شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٧ - حكايت جوحى كه چادر پوشيد و در وعظ ميان زنان نشست و حركتى كرد زنى او را بشناخت كه مرد است و نعرهاى زد
حكايت جوحى كه چادر پوشيد و در وعظ ميان زنان نشست و حركتى كرد زنى او را بشناخت كه مرد است و نعرهاى زد
|
واعظى بد بس گزيده در بيان |
زير منبر جمع مردان و زنان |
|
|
رفت جوحى چادر و روبند ساخت |
در ميان آن زنان شد ناشناخت |
|
|
سائلى پرسيد واعظ را به راز |
موى عانه هست نقصان نماز؟ |
|
|
گفت واعظ چون شود عانه دراز |
پس كراهت باشد از وى در نماز |
|
|
يا به آهك يا ستره بسترش |
تا نمازت كامل آيد خوب و خوش |
|
|
گفت سائل آن درازى تا چه حد |
شرط باشد تا نمازم كم بود |
|
|
گفت چون قد جوى گردد به طول |
پس ستردن فرض باشد اى سئول |
|
|
گفت جوحى زود اى خواهر ببين |
عانه من گشته باشد اين چنين |
|
|
بهر خشنودى حق پيش آر دست |
كآن به مقدار كراهت آمده است |
|
|
دست زن در كرد در شلوار مرد |
كير او بر دست زن آسيب كرد |
|
|
نعرهاى زد سخت اندر حال زن |
گفت واعظ بر دلش زد گفت من |
|
|
گفت نه بر دل نزد بر دست زد |
واى اگر بر دل زدى اى پر خرد |
|
ب ٣٣٣٦- ٣٣٢٥ جوحى: نگاه كنيد به ذيل بيت ٣١١٠/ ٢.
اين بيت توضيح جمله «بر دل زدن» است كه در بيت ٣٣٢٤ آمد. اما نظير داستان جوحى حكايتى است كه در كليات عبيد زاكانى (رساله دلگشا) آمده است: «زنى در مجلس وعظ به پهلوى معشوق خود افتاد ...» به راز: به كنايت. نه آشكارا و صريح.
عانه: آن چه بر آن موى مىرويد گرد آلت تناسلى. زهار. و زدودن موى زهار مستحب