شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٥ - گفتن خويشاوندان مجنون را كه حسن ليلى به اندازهاى است، چندان نيست، از او نغزتر در شهر ما بسيار است يكى و دو و ده بر تو عرضه كنيم اختيار كن، ما را و خود را وارهان و جواب گفتن مجنون ايشان را
يا الهى ...: «اى خداى من ديدههاى ما بسته شده (نمىبيند) بر ما ببخش كه وزرها (گناهان) ما سنگين شده است.» سكرت أبصارنا گرفته از قرآن كريم (حجر، ١٥) است.
يا خفيا ...: اى پنهانى كه خاور و باختر را پر كردهاى. برتر از روشنايى دو مشرق هستى (مشرق ربيعى و خريفى). مشرقين گرفته از قرآن كريم است: رب المشرقين و رب المغربين. (رحمن، ١٧) انت سر: تو آن نهانى هستى كه نهانىهاى ما را آشكار مىسازى. تو آن شكافندهاى كه نهرهاى ما را مىگشايى (نهر عقل ما را جارى مىكنى). و در آن اشارتى است به آيه ٦ سوره دهر.
يا خفى الذات ...: اى ذات پنهان كه عطاى تو محسوس است. تو چون آبى و ما چون آسيا.
انت كالريح ...: تو چون بادى و ما چون غبار. باد نهان است و گرد آن آشكار.
ذوق و لذت معنوى را به فروهشته چشمان بهشتى همانند مىكند، همچنان كه آنان جز به بهشتيان رخ نمىگشايند، لذت معنوى را نيز جز خاصان در نمىيابند. چنان كه ليلى را تنها مجنون، زيبا مىديد و ديگران وى را زشت مىشمردند و از ديدن زيبايى او محروم مىماندند و چنان كه حوران شرمگين بهشتى جز به روى بهشتيان ديده نمىگشايند، آن شراب روحانى را همگان نتوانند چشيد و آن زيبايى را همه كس نتواند ديد.
|
حسن يوسف عالمى را فايده |
گر چه بر اخوان عبث بد زايده |
|
|
لحن داودى چنان محبوب بود |
ليك بر محروم بانگ چوب بود |
|
|
آب نيل از آب حيوان بد فزون |
ليك بر محروم و منكر بود خون |
|
|
هست بر مؤمن شهيدى زندگى |
بر منافق مردن است و ژندگى |
|
|
چيست در عالم بگو يك نعمتى |
كه نه محروماند از وى امتى |
|
|
گاو و خر را فايده چه در شكر |
هست هر جان را يكى قوتى دگر |
|
١٠٧٤- ١٠٦٩/ ٢
|
تو بهارى ما چو باغ سبز خوش |
او نهان و آشكارا بخششش |
|
|
تو چو جانى ما مثال دست و پا |
قبض و بسط دست از جان شد روا |
|