شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٧٣ - گفتن خويشاوندان مجنون را كه حسن ليلى به اندازهاى است، چندان نيست، از او نغزتر در شهر ما بسيار است يكى و دو و ده بر تو عرضه كنيم اختيار كن، ما را و خود را وارهان و جواب گفتن مجنون ايشان را
|
ياقوت لبان در بنا گوش |
هم غاليه پاش و هم قصب پوش |
|
|
هر يك به قياس چون نگارى |
آراستهتر ز نو بهارى ... |
|
(ليلى و مجنون نظامى، ص ٧٣) و نزديك بدين حكايت، داستان گلستان است: «يكى را از ملوك عرب حديث مجنون ليلى و شورش حال وى بگفتند كه با كمال فضل و بلاغت سر در بيابان نهاده است، و زمام اختيار از دست داده. بفرمودش تا حاضر آوردند و ملامت كردن گرفت كه در شرف انسان چه خلل ديدى كه خوى بهائم گرفتى؟ ... تا آن جا كه گويد: ليلى را در صحن سراچه بداشتند ملك در هيأت او تأمل كرد و در نظرش حقير آمد ... مجنون به فراست دريافت كه از دريچه چشم مجنون بايستى در جمال ليلى نظر كردن.» (گلستان سعدى، باب پنجم، حكايت ١٨) و در مقالات شمس است كه «هارون الرشيد گفت ليلى را بياوريد ... ليلى را بياوردند ... گفت ليلى تويى گفت بلى ليلى منم اما تو مجنون نيستى.» (مقالات شمس، ج ١، ص ١٠٥) چنان كه شيوه اوست از اين داستان نتيجهاى معنوى مىگيرد كه جمال حق را ديدن و بدو عشق ورزيدن نصيب هر كس نيست سالها رياضت بايد تا شراب از كوزه رخ بنمايد.
|
قاصرات الطرف باشد ذوق جان |
جز به خصم خود بننمايد نشان |
|
|
قاصرات الطرف آمد آن مدام |
وين حجاب ظرفها همچون خيام |
|
|
هست دريا خيمهاى در وى حيات |
بط را ليكن كلاغان را ممات |
|
|
زهر باشد مار را هم قوت و برگ |
غير او را زهر او درد است و مرگ |
|
|
صورت هر نعمتى و محنتى |
هست اين را دوزخ آن را جنتى |
|
|
پس همه اجسام و اشيا تبصرون |
و اندر او قوت است و سم لا تبصرون |
|
|
هست هر جسمى چو كاسه و كوزهاى |
اندر او هم قوت و هم دل سوزهاى |
|
|
كاسه پيدا اندر او پنهان رغد |
طاعمش داند كز آن چه مىخورد |
|
|
صورت يوسف چو جامى بود خوب |
ز آن پدر مىخورد صد باده طروب |
|
|
باز اخوان را از آن زهر آب بود |
كآن در ايشان خشم و كينه مىفزود |
|
|
باز از وى مر زليخا را سكر |
مىكشيد از عشق افيونى دگر |
|
|
غير آن چه بود مر يعقوب را |
بود از يوسف غذا آن خوب را |
|