شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤١ - درك وجدانى چون اختيار و اضطرار و خشم و اصطبار و سيرى و ناهار به جاى حس است
درك وجدانى چون اختيار و اضطرار و خشم و اصطبار و سيرى و ناهار به جاى حس است
كه زرد از سرخ بداند و فرق كند و خرد از بزرگ و طلخ از شيرين و مشك از سرگين و درشت از نرم به حس مس و گرم از سرد و سوزان از شير گرم و تر از خشك و مس ديوار از مس درخت، پس منكر وجدانى منكر حس باشد و زياده كه وجدانى از حس ظاهرتر است زيرا حس را توان بستن و منع كردن از احساس و بستن راه و مدخل وجدانيات را ممكن نيست، و العاقل تكفيه الاشارة
|
درك وجدانى به جاى حس بود |
هر دو در يك جدول اى عم مىرود |
|
|
نغز مىآيد بر او كن يا مكن |
امر و نهى و ماجراها و سخن |
|
|
اين كه فردا اين كنم يا آن كنم |
اين دليل اختيار است اى صنم |
|
|
و آن پشيمانى كه خوردى ز آن بدى |
ز اختيار خويش گشتى مهتدى |
|
|
جمله قرآن امر و نهى است و وعيد |
امر كردن سنگ مرمر را كه ديد |
|
|
هيچ دانا هيچ عاقل اين كند |
با كلوخ و سنگ خشم و كين كند |
|
|
كه بگفتم كين چنين كن يا چنان |
چون نكرديد اى موات و عاجزان |
|
|
عقل كى حكمى كند بر چوب و سنگ |
عقل كى چنگى زند بر نقش چنگ |
|
|
كاى غلام بسته دست اشكسته پا |
نيزه بر گير و بيا سوى وغا |
|
|
خالقى كه اختر و گردون كند |
امر و نهى جاهلانه چون كند؟ |
|
|
احتمال عجز از حق راندى |
جاهل و گيج و سفيهش خواندى |
|
|
عجز نبود از قدر ور گر بود |
جاهلى از عاجزى بدتر بود |
|
ب ٣٠٣٣- ٣٠٢٢ اصطبار: شكيبايى نمودن.
ناهار: گرسنگى.