شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٤٠ - جواب گفتن مؤمن سنى كافر جبرى را و در اثبات اختيار بنده دليل گفتن
بيتهاى ٣٠٠٦ به بعد محسوس بودن اين اختيار معلوم گرديد.
آن بگويد: قدرى.
دود: كنايت از اثر. قدرى اثر را مىبيند. اما مؤثر را كه خداست منكر است و گويد اثر از من است نه از ديگرى و اين مانند اين است كه نور را بپذيريم و منكر شمع شويم.
وين همىبيند ...: جبرى، كه قدرت را حس مىكند و منكر آن مىشود.
تسفسط: (بر ساخته از سفسطه) سوفسطائى گرديدن.
مستحب: مقبول، پسنديده. گبر خدا را منكر است يا چيزى را خدا مىگويد كه سزاوار خدا بودن نيست.
سوفسطائيان: گروهى كه كار آنان بحث و جدل بود، نه كشف حقيقت. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٤٨٨/ ٢) حيوان مقر حس است: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠٥٠/ ٥.
مثالهايى است براى فريب دادن شيطان نفس را و انگيختن آن به كار زشت و دعوت فرشته خير و تحريك او به نيكو كارى. اين دو هر چند ديده نمىشود. اما بودن آنان را از حالتهايى كه در دل پديد مىآورند توان دريافت. مولانا اين شناخت را به شنيدن سخن دوستى در شب كه او را نمىتوان ديد و شناختن او در روز از صداى وى همانند كرده است و مثالهاى ديگر. و سرانجام بدين نتيجه مىرسد كه بودن اختيار در انسان امرى است محسوس چه اگر اختيارى نبود، باز خواست استاد از شاگرد معنى نداشت.
پس جبرى كه منكر حس است، از قدرى رسواتر است چرا كه قدرى امر نامحسوس را نمىپذيرد و آن قدرت خداست اما جبرى چيزى را انكار مىكند كه محسوس است و آن توانايى است بر كردن يا نكردن.