شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٢١ - حكايت آن گاو كه تنها در جزيرهاى است بزرگ، حق تعالى آن جزيره بزرگ را پر كند از نبات و رياحين كه علف گاو باشد
حكايت آن گاو كه تنها در جزيرهاى است بزرگ، حق تعالى آن جزيره بزرگ را پر كند از نبات و رياحين كه علف گاو باشد
تا به شب آن گاو همه را بخورد و فربه شود چون كوه پارهاى، چون شب شود خوابش نبرد از غصه و خوف كه همه صحرا را چريدم فردا چه خورم؟ تا از اين غصه لاغر شود همچون خلال، روز برخيزد همه صحرا را سبزتر و انبوهتر بيند از دى. باز بخورد و فربه شود، باز شبش همان غم بگيرد، سالهاست كه او همچنين مىبيند و اعتماد نمىكند
|
يك جزيره سبز هست اندر جهان |
اندر او گاوى است تنها خوش دهان |
|
|
جمله صحرا را چرد او تا به شب |
تا شود زفت و عظيم و منتجب |
|
|
شب ز انديشه كه فردا چه خورم |
گردد او چون تار مو لاغر ز غم |
|
|
چون بر آيد صبح گردد سبز دشت |
تا ميان رسته قصيل سبز و كشت |
|
|
اندر افتد گاو با جوع البقر |
تا به شب آن را چرد او سر به سر |
|
|
باز زفت و فربه و لمتر شود |
آن تنش از پيه و قوت پر شود |
|
|
باز شب اندر تب افتد از فزع |
تا شود لاغر ز خوف منتجع |
|
|
كه چه خواهم خورد فردا وقت خور |
سالها اين است كار آن بقر |
|
|
هيچ ننديشد كه چندين سال من |
مىخورم زين سبزهزار و زين چمن |
|
|
هيچ روزى كم نيامد روزيم |
چيست اين ترس و غم و دل سوزيم |
|
|
باز چون شب مىشود آن گاو زفت |
مىشود لاغر كه آوه رزق رفت |
|
|
نفس، آن گاو است و آن دشت اين جهان |
كو همى لاغر شود از خوف نان |
|
|
كه چه خواهم خورد مستقبل عجب |
لوت فردا از كجا سازم طلب |
|
|
سالها خوردى و كم نامد ز خور |
ترك مستقبل كن و ماضى نگر |
|
|
لوت و پوت خورده را هم ياد آر |
منگر اندر غابر و كم باش زار |
|
ب ٢٨٦٩- ٢٨٥٥