شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٦ - رفتن اين شيخ در خانه اميرى بهر كديه روزى چهار بار به زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بد آن وقاحت و عذر گفتن او امير را
ديگر مردم به حساب آوردن.
موى شكافتن: سخت دقيق و باريك بين بودن.
به جان دريافتن: چنان كه بايد دانستن.
علم نارنجات:
|
چون قضا آهنگ نارنجات كرد |
روستايى شهريى را مات كرد |
|
٤٦٦/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٤٦٦/ ٣) حق المعرفه: چنان كه بايد شناخت. (حقيقت علم نارنجات و سحر و فلسفه، بر طالبان آن معلوم نخواهد شد زيرا بناى آن بر حدس و گمان و يا كارهاى غير واقعى است.) نور چشمى كو به روز: عالمانى كه در علمهاى صورى بدان درجت والا رسيدند از عشق- علم معنوى- محروم ماندند.
آفتاب: كنايت از عشق.
در كشيدن: روى پنهان كردن.
در رصد بودن جان: در انتظار رسيدن به حق.
واجب است و جايز است: تقسيم موضوعها بر حسب تعلق حكم شرع بدان.
واجب، آن چه بايست كرد. جايز، آن كه فعل و ترك آن مساوى است (مباح).
مستحيل، حرام. آن چه نبايست كرد. دو ديگر مكروه و مستحب است.
خطاب به ظاهر متوجه امير است، اما به حقيقت مخاطب ظاهر بيناناند. آنان كه ديده حقيقت بين ندارند، هر چند علمهاى صورى را نيك بيندوزند و در آن به مقامى والا رسند و از اقران خود پيش افتند، عزيزان حق را نمىشناسند و آنان را چون خود و ديگران به حسب مىآورند. آن كه خواهد آن عزيزان را چنان كه هستند بشناسد بايد به ديده ديگرى در آنان بنگرد، به ديده عشق.
|
اينت لطف دل كه از يك مشت گل |
ماه او چون مىشود پروين گسل |
|
|
نان چو معنى بود خوردش سود بود |
چون كه صورت گشت انگيزد جهود |
|
٣٩٩٣- ٣٩٩٢/ ١ حال كه چنين است بكوش تا با آنان چنان رفتار كنى و در حقشان آن گونه سخن گويى كه نه در حد افراط باشد و نه تفريط. كه «خير الامور اوسطها.»