شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٤٠٤ - رفتن اين شيخ در خانه اميرى بهر كديه روزى چهار بار به زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بد آن وقاحت و عذر گفتن او امير را
رفتن اين شيخ در خانه اميرى بهر كديه روزى چهار بار به زنبيل به اشارت غيب و عتاب كردن امير او را بد آن وقاحت و عذر گفتن او امير را
|
شيخ روزى چار كرت چون فقير |
بهر كديه رفت در قصر امير |
|
|
در كفش زنبيل و شى لله زنان |
خالق جان مىبجويد تاى نان |
|
|
نعلهاى باز گونه است اى پسر |
عقل كلى را كند هم خيره سر |
|
|
چون اميرش ديد گفتش اى وقيح |
گويمت چيزى، منه نامم شحيح |
|
|
اين چه سغرى و چه روى است و چه كار |
كه به روزى اندر آيى چار بار |
|
|
كيست اينجا شيخ اندر بند تو؟ |
من نديدم نر گدا مانند تو |
|
|
حرمت و آب گدايان بردهاى |
اين چه عباسى زشت آوردهاى |
|
|
غاشيه بر دوش تو عباس دبس |
هيچ ملحد را مباد اين نفس نحس |
|
|
گفت اميرا بنده فرمانم خموش |
ز آتشم آگه نهاى چندين مجوش |
|
|
بهر نان در خويش حرصى ديدمى |
اشكم نان خواه را بدريدمى |
|
|
هفت سال از سوز عشق جسم پز |
در بيابان خوردهام من برگ رز |
|
|
تا ز برگ خشك و تازه خوردنم |
سبز گشته بود اين رنگ تنم |
|
ب ٢٧٦٠- ٢٧٤٩ خالق جان: بنده چون خودى را از خود دور ساخت و محو در حضرت حق گرديد، خواست او خواست حق است.
|
آن كه گفت انى مرضت لم تعد |
من شدم رنجور او تنها نشد |
|
|
آن كه بىيسمع و بىيبصر شده است |
در حق آن بنده اين هم بىهده است |
|
١٧٢٩- ١٧٢٨/ ٢ و اشارت است بدين نكته كه اوليا با سخنان خود جان تازه در بدن مستعدان مىدمند.