شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٩١ - جواب گفتن روبه خر را
هذا ربى: اين پروردگار من است. سخن ابراهيم (ع) است چون ستاره را ديد. (انعام، ٧٦) قال: گفته، سخن.
خربط: ابله، نادان.
فضوح: رسوايى.
هفتاد و دو ملت:
|
جمله هفتاد و دو ملت در تو است |
وه كه روزى آن بر آرد از تو دست |
|
٣٢٨٨/ ١
|
غير هفتاد و دو ملت كيش او |
تخت شاهان تخته بندى پيش او |
|
٤٧١٩/ ٣ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٢٨٨/ ١ و ٤٧١٩/ ٣) مرد ايقان: آن كه گرفتار وهم و ترديد نيست. آن كه دل او به نور يقين روشن است.
موى ابرو را هلال گفتن: نگاه كنيد به: ذيل بيت ١١١/ ٢.
ماه او در برج وهم: خردش مغلوب پندار.
بىمن و ما: بىكبر، بىنخوت.
|
نردبان خلق اين ما و منى است |
عاقبت زين نردبان افتادنى است |
|
٢٧٦٢/ ٤ صولجان: چوگان.
آن چه انسان را از در افتادن در خطر باز مىدارد عقل است و آن چه او را به تباهى مىكشاند طمع است يا بيم يا وهم. وهم را چنان اثرى است كه چون ابراهيم خليل روشنى اندكى از ستاره ديد گفت پروردگار من است، اما چون عقل بر او حكومت داشت «لا احب الآفلين» گفت. جايى كه ابراهيم را چنين وهمى دست دهد حال بنده ضعيف كوتاه فكر چه خواهد بود. آشكار است كه همگان را ايمان ابراهيم نيست پس بايست براى رهايى از غرق شدن در طوفان گمراهى، به كشتى پناه برد و آن كشتى اولياى حقاند. (نگاه كنيد به: بيت ٥٣٧/ ٤) هر كسى خود را ره يافته پندارد و ديگرى را گمراه، و اين خود باورى نشان چيرگى وهم است.