شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣٤٩ - حكايت ديدن خر هيزم فروش با نوايى اسبان تازى را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را،
حكايت ديدن خر هيزم فروش با نوايى اسبان تازى را بر آخر خاص و تمنا بردن آن دولت را،
در موعظه آن كه تمنا نبايد بردن الا مغفرت و عنايت و هدايت كه اگر در صد لون رنجى چون لذت مغفرت بود همه شيرين شود باقى هر دولتى كه آن را ناآزموده تمنى مىبرى با آن رنجى قرين است كه آن را نمىبينى. چنان كه از هر دامى دانه پيدا بود و فخ پنهان. تو در اين يك دام ماندهاى تمنى مىبرى كه كاشكى با آن دانهها رفتمى، پندارى كه آن دانهها بىدام است
|
بود سقايى مر او را يك خرى |
گشته ار محنت دو تا چون چنبرى |
|
|
پشتش از بار گران صد جاى ريش |
عاشق و جويان روز مرگ خويش |
|
|
جو كجا از كاه خشك او سير نى |
در عقب زخمى و سيخى آهنى |
|
|
مير آخر ديد او را رحم كرد |
كآشناى صاحب خر بود مرد |
|
|
پس سلامش كرد و پرسيدش ز حال |
كز چه اين خر گشت دو تا همچو دال |
|
|
گفت از درويشى و تقصير من |
كه نمىيابد خود اين بسته دهن |
|
|
گفت بسپارش به من تو روز چند |
تا شود در آخر شه زورمند |
|
|
خر بدو بسپرد و آن رحمت پرست |
در ميان آخر سلطانش بست |
|
|
خر ز هر سو مركب تازى بديد |
با نوا و فربه و خوب و جديد |
|
|
زير پاشان روفته آبى زده |
كه به وقت و جو به هنگام آمده |
|
|
خارش و مالش مر اسپان را بديد |
پوز بالا كرد كاى رب مجيد |
|
|
نه كه مخلوق توام گيرم خرم |
از چه زار و پشت ريش و لاغرم |
|
|
شب ز درد پشت و از جوع شكم |
آرزومندم به مردن دم به دم |
|
|
حال اين اسبان چنين خوش بانوا |
من چه مخصوصم به تعذيب و بلا؟ |
|
|
ناگهان آوازه پيكار شد |
تازيان را وقت زين و كار شد |
|