شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٣١٩ - تعجيل فرمودن پادشاه اياز را كه زود اين حكم را به فيصل رسان و منتظر مدار و ايام بيننا مگو كه الانتظار موت الأحمر و جواب گفتن اياز شاه را
عارفان عبارتى آورده است كه ترجمه آن اين است: مرگ چهار قسم است: مرگ سرخ، و آن تحمل جفا و باز داشتن آزار است. و مرگ زرد، و آن گرسنگى و شكيبايى ورزيدن است در حالت سختى. و مرگ سپيد، و آن كنارهگيرى است از مردم. و مرگ سياه، و آن مخالفت نفس و هواست و كار خالص نشود جز با اين چهار مرگ. (المنهج القوى، ج ٥، ص ٣١١) گز ز دلق و پوستين بگذشتمى: معنى ظاهر بيت و بيت بعد اين است كه اگر در را قفل نمىكردم حسودان گمان نمىبردند كه در حجره دفينهاى دارم. يا اگر دلق و پوستين را نگه نمىداشتم، اين مشكل پيش نمىآمد. اما گذشته از معنى ظاهرى، در آن نكتهاى است و آن اينكه نگاه داشتن دلق و پوستين در حجره، و قفل زدن بر در حجره، نشان مىدهد كه هنوز در من اثرى از تعلقها وجود دارد و گر نه بايستى آن دو را هم به دور مىافكندم و حجره را قفل نمىزدم.
كلوخ خشك در جو جستن: چيزى را خواستن، كه به دست آمدنى نيست اما در بيت مورد بحث «كلوخ خشك» استعارت از تعلقهاى مادى است. تو همچو آبى و من همچون كلوخ. آن جا كه تو باشى من وجود ندارد تا به تعلقهاى دنياوى چه رسد.
|
گر نبودى زحمت نامحرمى |
چند حرفى از وفا وا گفتمى |
|
|
چون جهانى شبهت و اشكال جوست |
حرف مىرانيم ما بيرون پوست |
|
|
گر تو خود را بشكنى مغزى شوى |
داستان مغز نغزى بشنوى |
|
|
جوز را در پوستها آوازهاست |
مغز و روغن را خود آوازى كجاست |
|
|
دارد آوازى نه اندر خورد گوش |
هست آوازش نهان در گوش نوش |
|
|
گرنه خوش آوازى مغزى بود |
ژغژغ آواز قشرى كى شنود |
|
|
ژغژغ آن ز آن تحمل مىكنى |
تا كه خاموشانه بر مغزى زنى |
|
|
چند گاهى بىلب و بىگوش شو |
و آن گهان چون لب حريف نوش شو |
|
|
چند گفتى نظم و نثر و راز فاش |
خواجه يك روز امتحان كن گنگ باش |
|
ب ٢١٤٩- ٢١٤١ بيرون پوست حرف راندن: به ظاهر بسنده كردن. حقيقت را آشكار نساختن.
به مناسبت وفاى به عهد كه در بيتهاى گذشته آمد، مىگويد «اهل قال» كه به ظاهر