شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٣ - حكمت نظر كردن در چاروق و پوستين كه فلينظر الانسان مم خلق
حكمت نظر كردن در چاروق و پوستين كه فلينظر الانسان مم خلق
|
باز گردان قصه عشق اياز |
كآن يكى گنجى است مالامال راز |
|
|
مىرود هر روز در حجره برين |
تا ببيند چارقى با پوستين |
|
|
ز آن كه هستى سخت مستى آورد |
عقل از سر شرم از دل مىبرد |
|
|
صد هزاران قرن پيشين را همين |
مستى هستى بزد ره زين كمين |
|
|
شد عزازيلى از اين مستى بليس |
كه چرا آدم شود بر من رئيس |
|
|
خواجهام من نيز و خواجه زادهام |
صد هنر را قابل و آمادهام |
|
|
در هنر من از كسى كم نيستم |
تا به خدمت پيش دشمن بيستم |
|
|
من ز آتش زادهام او از وحل |
پيش آتش مر وحل را چه محل |
|
|
او كجا بود اندر آن دورى كه من |
صدر عالم بودم و فخر زمن |
|
ب ١٩٢٦- ١٩١٨ فلينظر الانسان مم خلق. خلق من ماء دافق: «پس بنگرد آدمى از چه آفريده شده است. آفريده شده است از آب جهنده.» (طارق، ٥- ٦) هستى: خود بينى. خود را به چيزى شمردن و مغرور گشتن.
عزازيل: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٧٦٦/ ٢.
وحل: خلاب. گل تنك. اشارت است به گفته ابليس: «خلقتني من نار و خلقته من طين.» (ص، ٧٦) نگريستن اياز در چارق و پوستين، رمز نگريستن انسان است به آغاز آفرينش خود، كه از قطرهاى آب پديد آمد، خدايش عنايت فرمود تا مرحله نباتى و حيوانى را پيمود و به مرحله انسانى رسيد. اگر در زندگانى چند روزه اين جهان مكنتى يا مقامى به دست آورد مبادا فريفته شود و بزرگى بفروشد كه آن دام شيطان است. شيطان خود را از آدم