شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨١ - بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است و آن گه آن صورتى است كه در خورد اين صورت گيران است و در خورد آينه تصوير ايشان، و از قدوسيتى كه حقيقت اين قصه راست، نطق را از اين تنزيل شرم مىآيد و از خجالت سر و ريش و قلم گم مىكند و العاقل يكفيه الاشارة
|
من عدم و افسانه گردم در حنين |
تا تقلب يابم اندر ساجدين |
|
١١٤٨- ١١٤٧/ ٣ آن چه در وصف تو مىگويم، هم گفته توست، چون آواز كوه كه بازتاب صداست چرا كه شناخت حقيقت تو با ادراك عقلانى هم ميسر نيست تا با حاسههاى ظاهرى چه رسد. اگر منجمى با اصطرلاب به خورشيد مىنگرد تنها اندكى از حالات خورشيد را خواهد شناخت اما آن كه بخواهد تو را با ديده ظاهر بين بشناسد، همچون كسى است كه بخواهد جهان را با اصطرلاب بنگرد، اگر دعوى شناخت كند، خود را فريفته است.
|
چون حديث روى شمس الدين رسيد |
شمس چارم آسمان سر در كشيد |
|
|
من چه گويم يك رگم هشيار نيست |
شرح آن يارى كه او را يار نيست |
|
١٢٩- ١٢٣/ ١
|
عارفان را سرمهاى هست آن بجوى |
تا كه دريا گردد اين چشم چو جوى |
|
|
ذرهاى از عقل و هوش ار با من است |
اين چه سودا و پريشان گفتن است |
|
|
چون كه مغز من ز عقل و هش تهى است |
پس گناه من در اين تخليط چيست |
|
|
نه گناه او راست كه عقلم ببرد |
عقل جمله عاقلان پيشش بمرد |
|
|
يا مجير العقل فتان الحجى |
ما سواك للعقول مرتجى |
|
|
ما اشتهيت العقل مذ جننتنى |
ما حسدت الحسن مذ زينتنى |
|
|
هل جنونى فى هواك مستطاب |
قل بلى و الله يجزيك الثواب |
|
|
گر به تازى گويد او ور پارسى |
گوش و هوشى كو كه در فهمش رسى |
|
|
باده او در خور هر هوش نيست |
حلقه او سخره هر گوش نيست |
|
|
بار ديگر آمدم ديوانهوار |
رو رو اى جان زود زنجيرى بيار |
|
|
غير آن زنجير زلف دلبرم |
گر دو صد زنجير آرى بر درم |
|
ب ١٩١٧- ١٩٠٧ عارفان را سرمهاى هست: سخنان عارفان كورى دل را مىبرد:
|
توتياى كبرياى تيز فعل |
داروى ظلمت كش استيز فعل |
|
|
آن كه گر بر چشم اعمى بر زند |
ظلمت صد ساله را زو بر كند |
|
١١٢١- ١١٢٠/ ٢