شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٨٠ - بيان آن كه آن چه بيان كرده مىشود صورت قصه است و آن گه آن صورتى است كه در خورد اين صورت گيران است و در خورد آينه تصوير ايشان، و از قدوسيتى كه حقيقت اين قصه راست، نطق را از اين تنزيل شرم مىآيد و از خجالت سر و ريش و قلم گم مىكند و العاقل يكفيه الاشارة
است، داستانهايى كه در كتابهاى پيشين هم آمده است. اما غرض مولانا از سرودن مثنوى باز گويى داستان نيست گفتن حقيقتهاست. ليكن چنان حقيقتها را عريان گفتن در خور فهم همگان نيست، مولانا چون با عامه سر و كار دارد و دانش آنان را در نظر مىگيرد، و به مقدار فهم همگان سخن مىگويد، ناچار است حقيقت را از رتبهاى كه در خور آن است فروتر آرد و معنى را در لفظى كه در خور فهم همگان است در آورد و به تعبير خود او قدوسيت آن را بگرداند و او از اين كار شرمنده است و شرمندگى را از گفتار به خامه نيز سرايت مىدهد.
پيل و ياد هندوستان:
|
ديده نابينا و دل چون آفتاب |
همچو پيلى ديده هندستان به خواب |
|
٢٢٢١/ ٢ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٢٢١/ ٢) از خراج اوميد بر: اگر معنىهاى عرفانى را در صورت داستان بيان مىكنم مرا معذور بدار.
كيف يأتى ...:
|
چگونه مرا شعر با قافيت مىآيد |
حالى كه اساس عافيت تباه شده است |
|
ما جنون ...:
|
مرا در غمها يك ديوانگى نيست |
كه ديوانگى در ديوانگى در ديوانگى است |
|
ذاب جسمى ...: از آن روز كه جاودان ماندن را در نيست شدن ديدم، جسمم از اشارتها و كنايتها گداخته شد.
سبلت ماليدن: در فرهنگ لغات و تعبيرات مثنوى كشيدن، ماليدن موهاى لب با دو انگشت معنى شده و نوشتهاند نوعى تنبيه و سياست است كه طرف را عاجز و بىچاره مىكند. بعض شارحان «تاب دادن سبلت» معنى كردهاند ولى ظاهرا و مطمئنا دست به سبيل كشيدن است، به نشانه شادمان شدن از يافتن حقيقت. و اين طنز گونهاى است در اين بيتها مخاطب به ظاهر اياز است و در معنى روى سخن با شمس الدين او را مخاطب ساخته گويد: در خواندن داستان عشق تو افسانه گشتهام:
|
ما چه خود را در سخن آغشتهايم |
كز حكايت ما حكايت گشتهايم |
|