شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٥٥ - جواب آمدن كه آن كه نظر او بر اسباب و مرض و زخم تيغ نيايد، بر كار تو عزرائيل هم نيايد، كه تو هم سببى اگر چه مخفىترى از آن سببها، و بود كه بر آن رنجور مخفى نباشد كه و هو اقرب اليه منكم و لكن لا تبصرون
|
پس همىگفتند كاى اركانيان |
بىخبر از پاكى روحانيان |
|
٣٤٢١/ ١
|
آن چه اركانى و انچه گردونى است |
ز آن جهان پوستهاى بيرونى است |
|
(حديقة الحقيقة، ص ٤٤٠) رخام: نوعى سنگ آهكى شفاف كه پذيراى صيقل است.
فشار: بىهوده، هذيان.
رها شدن از زندان جسم و رسيدن به عالم جان مؤمنان را آسايش است و كافران را عذاب كه: «الدنيا سجن المؤمن و جنة الكافر.»
|
گفت خان و مان من احسان توست |
همچو كافر جنتم زندان توست |
|
٦٢٥/ ٢
|
گويد اى يزدان مرا در تن مبر |
تا در اين گلشن كنم من كر و فر |
|
|
گويدش يزدان دعا شد مستجاب |
وا مرو و الله اعلم بالصواب |
|
|
اين چنين خوابى ببين چون خوش بود |
مرگ ناديده به جنت در رود |
|
|
هيچ او حسرت خورد بر انتباه |
بر تن با سلسله در قعر چاه |
|
ب ١٧٢٦- ١٧٢٣ در تن بردن: به جسم باز گرداندن.
گلشن: عالم ارواح و مجردات.
با سلسله در قعر چاه: گرفتار عذاب.
در اين بيتها روح مؤمن به زندانيى همانند شده است كه به خواب رود و در خواب بيند در گلستان است. چنان كه اين زندانى هيچ گاه حسرت بيدارى و در زنجير بودن را ندارد، روح از تن رسته مؤمن نيز نمىخواهد ديگر بار به تن باز گردد.
روح كه از عالم بالاست چندى با جسم انس گرفته است، اما پيوسته خواهان رها شدن از تن است چنان كه در حيوانى خواهان كمال بود تا به مرتبه انسانى رسيد، بايد از اين مرحله نيز بگذرد و طعام و شراب را واگذارد:
|
وز فطام لقمه لقمانى شود |
طالب اشكار پنهانى شود |
|
٥٢/ ٣