شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٤٠ - قصه قوم يونس
صحرا بيرون شدند. مردان و زنان و كودكان و چهار پايان نيز برون بردند و پلاسها در پوشيدند. زبان زارى و تضرع بگشادند.» (تفسير كشف الاسرار، ج ٤، ص ٣٤٠) و در تفسير ابو الفتوح رازى آمده است: «كودكان را از مادران جدا كردند و بچگان چار پايان از ماديان جدا كردند.» و اين با بيت ١٦١٢/ ٥ موافق است.
كرب: جمع كربه: اندوه.
لد: جمع الد: لجوج.
خاك: اشارت است به آفرينش آدم (ع).
اشك و خون شهيد: «عن جعفر بن محمد (ع) عن رسول الله ٦ ما من قطرة أحب الى الله من قطرة دم فى سبيل الله او قطرة دمع فى جوف الليل من خشية الله.» (بحار الانوار، ج ٩٧، ص ٥٠) در احاديث مثنوى (ص ١٦٢) اين روايت از احياء علوم الدين و الجامع الصغير نقل شده است. داستان قوم يونس، تأييدى است براى آن چه در بيتهاى پيش آمد كه آدمى بايد خود را گنهكار داند و به درگاه خدا تضرع كند و اشك ريزد تا رحمت حق شامل او شود. چنان كه قوم يونس چون از خطاى خود توبه كردند و به بيابان شدند و تضرع كردند عذاب از آنان برداشته شد.
در آغاز گلستان عبارتى است كه نوشتن آن را مناسب ديدم: « [هر گه] كه يكى از بندگان گنهكار پريشان روزگار دست انابت به اميد اجابت به درگاه حق جل و علا بر دارد، ايزد تعالى در او نظر نكند. بازش بخواند، باز اعراض فرمايد. بار ديگرش به [تضرع و] زارى بخواند حق سبحانه و تعالى فرمايد ... دعوتش اجابت كردم و اميدش بر آوردم.» (گلستان سعدى، ص ٥٠)