شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٦ - قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى
دوستان ظاهرى كه بايد در قيامت از من برمند در اين جهان از من بريدند.) روزگار بردن: زندگانى به پايان رسيدن.
كاله معيوب: متاع دنيا، دوست نااهل، و هر چه آدمى بدو دل بسته باشد و او را از خدا باز دارد.
نسيب: در لغت به معنى صاحب نژاد و داراى نسب است. نژاده: «و يزدجرد به صورت زيبا بود و او نسيبترين ملوك عجم بود.» (تاريخ بيهقى، به نقل از لغتنامه) نيز خويشاوند و در اين بيت مجرد خطاب است.
نان بخش كردن: صدقه دادن.
در جوال كهن شدن: گرفتار گشتن (در دام دل بستگى او). اشارت است به مثل: «با سگ به جوال رفتن.» سه تو: استوار، محكم.
اگر بر سر ترك دنيا و يا نادارى كه از اين ترك، به تو روى آرد، دنيا پرستان تو را رها كنند و دشمنت شوند، شاد باش، كه آن چه فردا خواهد شد امروز شده است، قيامت آشكار گرديده و حقيقت روى نموده است. دنيا را از دست دادهاى و آخرت را به دست آوردهاى قلب دادهاى و زر گرفتهاى. پس خدا را سپاس گو كه از باطل بريدهاى و به حق رسيدهاى.
|
رستى از قلاب و سالوس و دغل |
غر او ديدى عيان پيش از اجل |
|
|
اين جفاى خلق با تو در جهان |
گر بدانى گنج زر آمد نهان |
|
|
خلق را با تو چنين بد خو كنند |
تا تو را ناچار رو آن سو كنند |
|
|
اين يقين دان كه در آخر جملهشان |
خصم گردند و عدو و سركشان |
|
|
تو بمانى با فغان اندر لحد |
لا تذرنى فرد خواهان از احد |
|
|
اى جفاات به ز عهد وافيان |
هم ز داد توست شهد وافيان |
|
ب ١٥٢٥- ١٥٢٠ قلاب: دغلكار، متقلب.
غر: بعض شارحان غر را به معنى «مغرور» خواندهاند ليكن ضبط نسخه اصل به ضم اول است: آفت، عيب. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٣٩٠/ ٢)