شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٥ - قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى
الحمد لله الذي صدقنا وعده و أورثنا الأرض. (نگاه كنيد به: كشف الاسرار، ج ٦، ص ٣١٨) در مزامير كه در قرآن كريم از آن به زبور تعبير شده است: و لقد كتبنا في الزبور من بعد الذكر ... آمده است: «صديقان وارثان زميناند و تا ابد در آن مىآرمند.» (مزامير ٣٧، آيه ٢٩)
|
اين دم ار يارانت با تو ضد شوند |
وز تو بر گردند و در خصمى روند |
|
|
هين بگو نك روز من پيروز شد |
آن چه فردا خواست شد امروز شد |
|
|
ضد من گشتند اهل اين سرا |
تا قيامت عين شد پيشين مرا |
|
|
پيش از آن كه روزگار خود برم |
عمر با ايشان به پايان آورم |
|
|
كاله معيوب بخريده بدم |
شكر كز عيبش بگه واقف شدم |
|
|
پيش از آن كز دست سرمايه شدى |
عاقبت معيوب بيرون آمدى |
|
|
مال رفته عمر رفته اى نسيب |
مال و جان داده پى كاله معيب |
|
|
رخت دادم زر قلبى بستدم |
شاد شادان سوى خانه مىشدم |
|
|
شكر كين زر قلب پيدا شد كنون |
پيش از آن كه عمر بگذشتى فزون |
|
|
قلب ماندى تا ابد در گردنم |
حيف بودى عمر ضايع كردنم |
|
|
چون بگهتر قلبى او رو نمود |
پاى خود زو وا كشم من زود زود |
|
|
يار تو چون دشمنى پيدا كند |
گر حقد و رشك او بيرون زند |
|
|
تو از آن اعراض او افغان مكن |
خويشتن را ابله و نادان مكن |
|
|
بلكه شكر حق كن و نان بخش كن |
كه نگشتى در جوال او كهن |
|
|
از جوالش زود بيرون آمدى |
تا بجويى يار صدق سرمدى |
|
|
نازنين يارى كه بعد از مرگ تو |
رشته يارى او گردد سه تو |
|
|
آن مگر سلطان بود شاه رفيع |
يا بود مقبول سلطان و شفيع |
|
ب ١٥١٩- ١٥٠٣ اين دم: در اين جهان.
اين سرا: دنيا.
عين شدن قيامت: پيش چشم آمدن. اشارت است به آيه ٦٧ سوره زخرف كه نوشته شد. (پيشا پيش، حقيقت آن چه در قرآن آمده بر من روشن گرديد و آن اين است كه