شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢١ - قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى
قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى
و چون مويز و دوشاب شدى عشر دادى و چون حلوا و پالوده كردى عشر دادى و از قصيل عشر دادى و چون در خرمن مىكوفتى از كفه آميخته عشر دادى و چون گندم از كاه جدا شدى عشر دادى و چون آرد كردى عشر دادى و چون خمير كردى عشر دادى و چون نان كردى عشر دادى. لاجرم حق تعالى در آن باغ و كشت بركتى نهاده بود كه همه اصحاب باغها محتاج او بدندى هم به ميوه و هم به سيم. و او محتاج هيچ كس نه از ايشان، فرزندانشان خرج عشر مىديدند مكرر و آن بركت را نمىديدند همچون آن زن بد بخت كه كير خر را ديد و كدو را نديد
|
بود مردى صالحى ربانيى |
عقل كامل داشت و پايان دانيى |
|
|
در ده ضروان به نزديك يمن |
شهره اندر صدقه و خلق حسن |
|
|
كعبه درويش بودى كوى او |
آمدندى مستمندان سوى او |
|
|
هم ز خوشه عشر دادى بىريا |
هم ز گندم چون شدى از كه جدا |
|
|
آرد گشتى عشر دادى هم از آن |
نان شدى عشر دگر دادى ز نان |
|
|
عشر هر دخلى فرو نگذاشتى |
چار باره داد ز آن چه كاشتى |
|
|
بس وصيتها بگفتى هر زمان |
جمع فرزندان خود را آن جوان |
|
|
الله الله قسم مسكين بعد من |
وامگيريدش ز حرص خويشتن |
|
|
تا بماند بر شما كشت و ثمار |
در پناه طاعت حق پايدار |
|
ب ١٤٨١- ١٤٧٣ اهل ضروان: در قرآن كريم از آنان به «اصحاب الجنة» تعبير شده است: إنا بلوناهم كما بلونا أصحاب الجنة إذ أقسموا ليصرمنها مصبحين: ما آزموديم آنان را (مردم مكه را)