شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٥٧ - تفسير أسفل سافلين إلا الذين آمنوا و عملوا الصالحات فلهم أجر غير ممنون
|
وا دهد ايشان بنپذيرند آن |
ز آن كه منعم گشتهاند از رخت جان |
|
|
صوفييم و خرقهها انداختيم |
باز نستانيم چون در باختيم |
|
|
ما عوض ديدم آن گه چون عوض |
رفت از ما حاجت و حرص و غرض |
|
|
ز آب شور و مهلكى بيرون شديم |
بر رحيق و چشمه كوثر زديم |
|
|
آن چه كردى اى جهان با ديگران |
بىوفايى و فن و ناز گران |
|
|
بر سرت ريزيم ما بهر جزا |
كه شهيديم آمده اندر غزا |
|
|
تا بدانى كه خداى پاك را |
بندگان هستند پر حمله و مرى |
|
|
سبلت تزوير دنيا بر كنند |
خيمه را بر با روى نصرت زنند |
|
|
اين شهيدان باز نو غازى شدند |
وين اسيران باز بر نصرت زدند |
|
|
سر بر آوردند باز از نيستى |
كه ببين ما را گر اكمه نيستى |
|
|
تا بدانى در عدم خورشيدهاست |
و آن چه اينجا آفتاب آن جا سهاست |
|
|
در عدم هستى برادر چون بود؟ |
ضد اندر ضد چون مكنون بود |
|
|
يخرج الحى من الميت بدان |
كه عدم آمد اميد عابدان |
|
|
مرد كارنده كه انبارش تهى است |
شاد و خوش نه بر اميد نيستى است |
|
|
كه برويد آن ز سوى نيستى |
فهم كن گر واقف معنيستى |
|
|
دم به دم از نيستى تو منتظر |
كه بيابى فهم و ذوق آرام و بر |
|
|
نيست دستورى گشاد اين راز را |
ور نه بغدادى كنم ابخاز را |
|
|
پس خزانه صنع حق باشد عدم |
كه بر آرد زو عطاها دم به دم |
|
|
مبدع آمد حق و مبدع آن بود |
كه بر آرد فرع بىاصل و سند |
|
١٠٢٥- ١٠٠٦ شكوران: سپاس گزاران. (نگاه كنيد به: بيت ٩٤٤/ ٥) از رخت جان منعم شدن: «منعم» را به صورت اسم فاعل و مفعول هر دو مىتوان خواند ولى به صورت اسم مفعول دقيقتر است و در هر صورت مىتوان بىنياز معنى كرد. (جان ابدى يافتهاند و از جان عاريتى كه داشتند بىنيازند.) خرقه انداختن: چنان كه رسم صوفيان بود كه در حال سماع خرقه از تن برون مىكردند و به دور مىافكندند يا به قوال مىبخشيدند. خرقه انداختن در اينجا گذشتن از جان عاريتى است.