شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٤٩ - بيان آن كه كشتن خليل
|
و آن صفاى عارض آن دلبران |
كه بسوزد چون سپند اين دل بر آن |
|
|
رو و خال و ابرو و لب چون عقيق |
گوييا حق تافت از پرده رقيق |
|
|
ديد او آن غنج و بر جست سبك |
چون تجلى حق از پرده تنك |
|
ب ٩٦١- ٩٤٠ او: خروس.
ژاژ: گياهى است بد مزه و ناگوار، مانند درمنه، خار دار كه هر چه شتر آن را خايد فرو بردن نتواند. و در بيت مورد بحث به معنى «آزارنده» است.
وصى: مخاطب فرزندان آدماند.
خصى: اخته.
اشكار: كنايت از انسان. فرزندان آدم.
شاباش: شاد باش. زه احسنت. (به ظاهر شادمانى نمود.) لنج: لب.
پس مانده: كنايت از ناپذيرفته و مقصود ابليس است.
نعم المعين: نيك يارى كننده.
ثمين: گرانبها.
حبل من مسد: ريسمانى از ليف خرما. (مسد، ٥) مرد از نامرد جدا شدن: اشارت است به گفته شيطان: فبعزتك لأغوينهم أجمعين. إلا عبادك منهم المخلصين. (ص ٨٢- ٨٣) مرد انداز: از پا در آورنده مرد. كنايت از سخت فريبنده. كه جز خاصان را بفريبد.
اضلال ازل: اشارت است به صفتى از صفتهاى حق چنان كه در قرآن كريم است: يضل من يشاء و يهدي من يشاء. (فاطر، ٨) گرد از قعر بحر فتنه بر آوردن: كنايت از كارى بزرگ كردن. امتحانى دشوار پيش آوردن.
پرده از گرد بستن: كنايت است از به يك سو رفتن آب و پيدا شدن خشكى.
(به مناسبت گرد از دريا بر آوردن، به معجزه موسى (ع) اشارت مىكند چنان كه آن كار بزرگ بر دست او رفت. به من نيرويى شگرف عنايت فرما.) نمودن: نشان دادن.