شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٩ - در بيان آن كه ما سوى الله، هر چيزى آكل و مأكول است همچون آن مرغى كه قصد صيد ملخ مىكرد و به صيد ملخ مشغول مىبود و غافل بود از باز گرسنه كه از پس قفاى او قصد صيد او داشت اكنون اى آدمى صياد آكل، از صياد و آكل خود آمن مباش اگر چه نمىبينيش به نظر چشم به
آن جا بوده است.
ده يار مبشر: عشره مبشره كه بر طبق روايات اهل سنت رسول خدا از جهان رفت و از آنان خشنود بود و به آنان مژده بهشت داد.
زر ده دهى: زر خالص، زر ساو.
|
صحبتت چون هست زر ده دهى |
پيش خائن چون امانت مىنهى؟ |
|
١٤١٨/ ٦ المرء مع محبوبه: گرفته از حديثى است كه در كتابهاى فريفتن از رسول خدا آمده است:
«المرء مع من أحب.» (علل الشرايع، ص ١٤٠، بحار الانوار، ج ١٧، ص ١٣، مسند احمد، ج ١، ص ٣٩٢) لا يفك ...: دل از آن چه خواهان اوست جدا نمىشود.
زبون گير: آن كه بر زير دستان ستم مىكند.
بين أيديهم: اشارت است به قرآن كريم: و جعلنا من بين أيديهم سدا و من خلفهم سدا. (يس، ٩)
|
خلفهم سدا فأغشيناهم |
مىنبيند بند را پيش و پس او |
|
٣٢٤٣/ ١ مغفل: به غفلت افكننده، غافل سازنده.
ناقصان هر زمان در معرض فريب شيطاناند. براى رهايى از كيد شيطان بايد از روى اخلاص خود را به دست پير بسپارند و بكوشند تا با او يكى شوند. سپس مىفرمايد مبادا به طمع سود در جايى كه خطرى در كمين است پا نهى و به دام افتى. و بپرهيز از آن كه بر زير دستان ستم كنى چرا كه دست بالاى دست بسيار است و زير دستى كيفر تو را خواهد داد.
|
تو كم از مرغى مباش اندر نشيد |
بين أيدي خلف عصفورى بديد |
|
|
چون به نزد دانه آيد پيش و پس |
چند گرداند سر و رو آن نفس |
|
|
كاى عجب پيش و پسم صياد هست |
تا كشم از بيم او زين لقمه دست |
|
|
تو ببين پس قصه فجار را |
پيش بنگر مرگ يار و جار را |
|
|
كه هلاكت دادشان بىآلتى |
او قرين توست در هر حالتى |
|
|
حق شكنجه كرد و گرز و دست نيست |
پس بدان بىدست حق داور كنى است |
|