شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٣ - در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
نظر داشته و با هم در آميخته است.
اين بيتها هر چند از زبان طاوس است اما بيان حال كسانى است كه جسم و متعلقات آن را بىارزش و از ميان رفتنى مىدانند و در پى تربيت و تكميل جاناند و مىدانند كه پرداختن به جسم آنان را از جان باز مىدارد و از خير و بركتى كه در انتظارشان است محروم مىسازد.
|
هين مشو چون قند پيش طوطيان |
بلكه زهرى شو! شو آمن از زيان |
|
|
يا براى شاد باشى در خطاب |
خويش چون مردار كن پيش كلاب |
|
|
پس خضر كشتى براى اين شكست |
تا كه آن كشتى ز غاصب باز رست |
|
|
فقر فخرى بهر آن آمد سنى |
تا ز طماعان گريزم در غنى |
|
|
گنجها را در خرابى ز آن نهند |
تا ز حرص اهل عمران وارهند |
|
|
پر نتانى كند رو خلوت گزين |
تا نگردى جمله خرج آن و اين |
|
|
ز آن كه تو هم لقمهاى هم لقمه خوار |
آكل و مأكولى اى جان هوش دار |
|
ب ٧١٨- ٧١٢ طوطيان: استعارت از خوش گفتارانى كه با نيرنگ، ساده دلان را فريب مىدهند.
يا براى شاد باشى: براى اينكه تو را بستايند خود را شكار دنيا پرستان مساز.
خضر و كشتى: اشارت است بدان چه در قرآن كريم در باره موسى (ع) و همراه او آمده است. (نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٥٠١/ ٢ به بعد) فقر فخرى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٤٢/ ١.
گنج در خرابى: مثلى است مشهور: «گنج در ويرانه است.» آكل و مأكول: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٣٠/ ٣.
ارشادى است بندگان خدا را كه خود را در ديدهها خوار نشان دهند، تا ديگران دل در فريفتن آنان بندند، چنان كه خضر كشتى را سوراخ كرد تا پادشاه آن را به غصب نگيرد.
آن گاه بدين نكته اشارت مىكند كه «فقر» را «فخر» خواندهاند تا به مال و جاه دل نبندى و به حضرت حق كه غنى بالذات است روى آورى و او تو را بىنياز كند. و اگر در خود طاقت دل كندن از مال و جاه ظاهرى را ندارى بهتر است كه از مردم كناره گيرى تا