شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١١٢ - در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
|
صورتش بنمايد او در وصف لا |
همچو جسم انبيا و اوليا |
|
|
آن چنان ابرى نباشد پرده بند |
پرده در باشد به معنى سودمند |
|
|
آن چنانك اندر صباح روشنى |
قطره مىباريد و بالا ابر نى |
|
|
معجزه پيغمبرى بود آن سقا |
گشته ابر از محو هم رنگ سما |
|
|
بود ابر و رفته از وى خوى ابر |
اين چنين گردد تن عاشق به صبر |
|
|
تن بود اما تنى گم گشته زو |
گشته مبدل رفته از وى رنگ و بو |
|
|
پر پى غير است و سر از بهر من |
خانه سمع و بصر استون تن |
|
|
جان فدا كردن براى صيد غير |
كفر مطلق دان و نوميدى ز خير |
|
ب ٧١١- ٧٠٣ فانى راه: نابود شده در مسير حركت به سوى خدا. (جسم و متعلقات آن در نظر آدمى چنان شود كه كمترين توجهى بدان نداشته باشد.) جسم انبيا و اوليا: انبيا را هر چند جسم است، اما جسم آنان حجاب ديدار حق نمىشود.
پرده بند: مانع ديدار.
آن چنانك اندر صباح: در احاديث مثنوى مأخذ اين بيت روايتى است از انس بن مالك. در آن روايت چنين آمده است: «با رسول خدا مىگرديديم سردى و رطوبتى ديديم پرسيديم چيست؟ گفت شما آن را ديديد گفتيم بلى. گفت عيسى بن مريم بود كه بر من سلام كرد.» (شرح مثنوى شريف، ذيل بيت ٢٠١٣/ ١) و در مآخذ قصص و تمثيلات مثنوى (ص ٢٣) نوشته است حديثى بر ساخته است، اما اين حديث به صورتى ديگر نزديك بدان چه مولانا در دفتر اول سروده است ديده مىشود:
|
گفت صديقه كه اى زبده وجود |
حكمت باران امروزين چه بود |
|
٢٠٦٠/ ١ در آن روايت چنان كه انقروى نوشته است سخن از عيسى (ع) نيست، پرسش از باران است و سبب آن. رسول ٦ به عايشه مىفرمايد بارانى كه ديدى رحمت خداست.
سقا: مشك آب. انقروى آن را اشارت به داستان «پر شدن مشك غلام از غيب» (٣١٦٢/ ٣) دانسته. ليكن در آن داستان سخن از ابر و باران نيست حالى كه در اين بيتها به صراحت باريدن آب از آسمان در ميان است. مىتوان گفت مولانا هر دو واقعه را در