شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٩ - در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
عرض: در اين بيت به معنى «ناپايدار» است. براى معنى اصطلاحى آن نگاه كنيد به: ذيل بيت ٩٤٢/ ٢.
كلى: به تمام. كاملا.
هست اندر دفع ...: آتش شمع با سوختن موم پايدار است و چون موم تمام شد آتش هم نابود مىشود، اما در سوختن جسم چنان نيست. هر چه جسم گداختهتر شود نور جان افروختهتر مىگردد. تشبيهى است از معقول به محسوس. در بيتهاى گذشته فناى جسم و بقاى جان را به موم و شعاع تشبيه كرد. شمع از موم ساخته مىشود. براى روشنايى دادن بايد موم را افروخت با افروختن موم روشنى پديد مىگردد و شمع اندك اندك نابود مىشود و تا موم باقى است روشنى هم باقى است. اين بيتها استدراكى از آن گفته است، كه در مورد جسم و جان چنان نيست جسم فنا مىشود و با فنا شدن آن نور جان افزوده مىگردد.
|
ابر را سايه بيفتد در زمين |
ماه را سايه نباشد همنشين |
|
|
بىخودى بىابرى است اى نيك خواه |
باشى اندر بىخودى چون قرص ماه |
|
|
باز چون ابرى بيايد رانده |
رفت نور از مه خيالى مانده |
|
|
از حجاب ابر نورش شد ضعيف |
كم ز ماه نو شد آن بدر شريف |
|
|
مه خيالى مىنمايد ز ابر و گرد |
ابر تن ما را خيال انديش كرد |
|
|
لطف مه بنگر كه اين هم لطف اوست |
كه بگفت او ابرها ما را عدوست |
|
|
مه فراغت دارد از ابر و غبار |
بر فراز چرخ دارد مه مدار |
|
|
ابر ما را شد عدو و خصم جان |
كه كند مه را ز چشم ما نهان |
|
ب ٦٩٠- ٦٨٣ ابر: چنان كه ابر سايه مىافكند و ماه را سايه نيست. جسم چون ابر است و جان چون ماه.
رسول ٦ را سايه نبود چون همه جان بود.
|
باز و الليل است ستارى او |
و آن تن خاكى زنگارى او |
|
|
آفتابش چون بر آمد ز آن فلك |
با شب تن گفت هين ما ودعك |
|
٢٩٨- ٢٩٧/ ٢ ز ابر و گرد: هنگامى كه هوا ابرى است يا گردى بر آسمان خاسته ماه ديده نمىشود يا