شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ١٠٨ - در صفت آن بىخودان كه از شر خود و هنر خود آمن شدهاند كه فانىاند در بقاى حق همچون ستارگان كه فانىاند روز در آفتاب و فانى را خوف آفت و خطر نباشد
ماهيت و انيت در او بر عقل كل مجرد كه نور بىظلمت بود اطلاق مىشود، بلكه در ورثه او كه به فعليت رسيدهاند.» و لاهيجى در تأويل آن چنين سروده است:
|
زمان خواجه وقت استوا بود |
كه از هر ظل و ظلمت مصطفى بود |
|
|
به خط استوا بر قامت راست |
ندارد سايه پيش و پس چپ و راست |
|
|
چو كرد او بر صراط حق اقامت |
به امر فاستقم مىداشت قامت |
|
|
نبودش سايه كو دارد سياهى |
زهى نور خدا ظل الهى |
|
|
و را قبله ميان غرب و شرق است |
از اين رو در ميان نور غرق است |
|
و نگاه كنيد به: مرصاد العباد، ص ١٣٤.
فقر فخرى: نگاه كنيد به: ذيل بيت ٢٣٤٢/ ١.
زبانه شمع: استعارت از نور وجود.
موم از خويش ...: اين بيت چنان كه مىبينيم تعقيدى دارد و شارحان به سليقه خود آن را گونهگون شرح كردهاند. موم مظهر جسم است و رنگ سياه آن، رمز تيرگىهاى جسمانى.
مىخواهد تيرگى را واگذارد و همه شعاع شود و براى به دست آوردن اين مقام به ريزنده شمع پناه مىبرد. او موم را از عاقبت كار مىترساند و مىگويد در اين راه فنا مىشوى و موم مىگويد من در فنا مىگريزم تا به بقا برسم.
|
اين شعاع باقى آمد مفترض |
نه شعاع شمع فانى عرض |
|
|
شمع چون در نار شد كلى فنا |
نه اثر بينى ز شمع و نه ضيا |
|
|
هست اندر دفع ظلمت آشكار |
آتش صورت به مومى پايدار |
|
|
بر خلاف موم شمع جسم كآن |
تا شود كم گردد افزون نور جان |
|
|
اين شعاع باقى و آن فانى است |
شمع جان را شعله ربانى است |
|
|
اين زبانه آتشى چون نور بود |
سايه فانى شدن زو دور بود |
|
ب ٦٨٢- ٦٧٧ شعاع باقى: جان. (هنگامى كه جان بنده در حق فنا شود به بقاى او باقى است.) مفترض: لازم.