نقد شبهات پيرامون قرآن كريم - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٩٥ - سخن سامرى از نگاهى ديگر
سخن سامرى از نگاهى ديگر
«بَصُرْتُ بِما لَمْ يَبْصُرُوا بِهِ فَقَبَضْتُ قَبْضَةً مِنْ أَثَرِ الرَّسُولِ فَنَبَذْتُها وَ كَذلِكَ سَوَّلَتْ لِي نَفْسِي»[١].
حشويه (ظاهرگرايان) از اهل حديث پنداشتهاند كه سامرى در زمان فرعون به دنيا آمد و چون مادرش بر جان او ترسيد او را در غارى گذاشت و دهانه آن را با سنگ پوشانيد. خداوند جبرئيل را موكلّ كرد كه نزد او برود و با انگشتانش او را غذا دهد؛ با يك انگشت شير، و با يكى عسل و با سومى روغن. جبرئيل نيز عهدهدار او بود تا باليد و جوان شد، و ديگر جبرئيل را با نشانههايش مىشناخت. سپس وقتى فرعون و يارانش به سوى دريا هجوم بردند و بنى اسرائيل را ديدند، اسب فرعون از ورود به دريا خوددارى كرد در اينجا جبرئيل سوار بر ماديانى پيشاپيش فرعون و يارانش مجسّم شد. وقتى اسب فرعون آن ماديان را ديد دل به دريا زد ....
اينجا بود كه سامرى جبرئيل را شناخت و ديد هرجا اسبش پا مىنهد خاك زير پاى او لرزش و تحرك و زندگى مىيابد. به ذهنش افتاد كه هرجا كه اسب جبرئيل سُم نهد حيات يابد، بدين جهت مشتى از زير سم اسب او برگرفت و نزد خود نگه داشت.
سپس وقتى موسى در ميقات تأخير كرد، بنى اسرائيل را فراخواند تا زيور آلات خود را بياورند تا خدايانى براى ايشان بسازد، سپس گوسالهاى قالب ريخت و همان مشت خاك را بر او افكند. و آن گوساله جان يافت و چون گاو صدا مىداد. سامرى گفت اين خداى شما و خداى موسى است و بدين سان گمراهشان كرد.
طبرى و سيوطى و ديگر مفسّران با سندهاى خود اين داستان را روايت كردهاند[٢]، سپس با آب و تاب بيشترى گفتهاند: موسى از خدا پرسيد: خدايا چه كسى گوساله را به صدا در آورد؟ فرمود: من؛ گفت: چه كسى به او حيات بخشيد؟ فرمود من، خواستم ايشان را امتحان كنم. موسى عرض كرد: خدايا سپس تو خود گمراهشان كردهاى اين جز نقشه خود تو نيست.[٣] و اينها را وقتى گفت كه خدا فرموده بود:
[١] . طه/ ٩٦.
[٢] . ر. ك: تفسير طبرى، ١/ ٢٢٣؛ الدر المنثور، ٥/ ٥٩٢؛ تفسير صافي، ١/ ٩٢؛ تفسير قمى، ٢/ ٦٢؛ تفسير ابنكثير، ٣/ ١٦٤؛ و تفسير بيضاوى، ٤/ ٢٩.
[٣] . ر. ك: الدر المنثور، ٥/ ٥٩٢؛ تفسير صافي ٢/ ٧٥.