نقد شبهات پيرامون قرآن كريم - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٨٤ - يعقوب پيامبرى را از برادرش عيسو مىربايد
مىكوشى تا ما را از خواستهمان باز دارى؟![١]
امام فخر رازى به همين راه رفته، و مقصود از «بنات» را «بنات القوم» دانسته، زيرا پيامبر پدر امت است.
گويد: عرضه كردن دختران خود بر اراذل و اوباش، شايسته بزرگمردان و فرهيختگان نيست، چه رسد به پيامبران بزرگ عليهم السلام. علاوه: تنها دو دختر، چگونه مىتوانند پاسخگوى گروه انبوه فجّار و بى بند و باران باشند، و چگونه مىتوان با عرضه دو دختر، جلوى هجوم وحشيانه آنان را گرفت؟![٢]
در پايان متذكر مىشويم: «هؤُلاءِ بَناتِي» با فرض اينكه لوط بيش از دو دختر نداشته، سازش ندارد. چنانچه بيشتر مفسرين گفتهاند. در سفر تكوين[٣] نيز به آن تصريح شده است.
يعقوب پيامبرى را از برادرش عيسو مىربايد
يهود در توهين به پيامبران هيچ كوتاهى نكردهاند، حتّى دست به زندگى پدر خود يعقوب نيز برده او را چنان تزويرگر معرفى كردهاند كه امر را بر پدرش اسحاق مشتبه كرد تا پيامبرى را از برادرش «عيسو» كه قبلًا از سوى پدر كانديداى اين مسؤوليت شده بود بربايد. او با اغفال پدر و سوء استفاده از نابينايى وى خود را «عيسو» جا زد تا پيامبرى را اشتباهاً به او بركت دهد! با اين بازى كودكانه- براساس نقل تورات- داستان انتقال پيامبرى از اسحاق به يعقوب تحقق يافت. چه ياوه احمقانه و چه سخن گستاخانهاى در حق پيامبران بزرگ الهى.[٤]
[١] . اصحاح ١٩/ سفر تكوين.
[٢] تفسير المنار، ١٢/ ١٣٥.
[٣] تفسير كبير، ١٨/ ٣٢.
[٤] . در باب ٢٧ سفر پيدايش آمده:« و چون اسحاق پير شد و چشمانش از ديدن تار گشته بود پسر بزرگ خود عيسو را طلبيده به وى گفت ... به صحرا برو و نخجيرى براى من بگير. و خورشى براى من چنان كه دوست مىدارم ساخته نزد من حاضر كن تا بخورم و جانم قبل از مردنم تو را بركت دهد. و چون اسحاق به پسر خود عيسو سخن مىگفت رفقه( همسر اسحاق و مادر يعقوب) بشنيد و ... پسر خود- يعقوب را خوانده گفت اينك پدرت را شنيدم كه ... پس اى پسر من ... به سوى گله بشتاب و دو بزغاله خوب از بزها نزد من بياور تا از آنها غذايى براى پدرت به طورى كه دوست مىدارد بسازم. و آن را نزد پدرت ببر تا بخورد و تو را قبل از وفاتش بركت دهد ... پس رفت و گرفته نزد مادر خود آورد و مادرش خورشى ساخت به طورى كه پدرش دوست مىداشت. و رفقه جامه فاخر پسر بزرگ خود عيسو را كه نزد او در خانه بود گرفته به پسر كهتر خود يعقوب پوشاند. و پوست بزغالهها را بر دستها و نرمه گردن او بست- چون عيسو پر موى بود ولى يعقوب بىمو بود- و خورش و نانى كه ساخته بود به دست پسر خود يقعوب سپرد. پس نزد پدر خود آمده گفت اى پدر من. گفت لبيك تو كيستى اى پسر من. يعقوب به پدر خود گفت من نخست زاده تو عيسو هستم. آنچه به من فرمودى كردم. الان برخيز بنشين و از شكار من بخور تا جانت مرا بركت دهد. اسحاق به پسر خود گفت اى پسر من چگونه بدين زودى يافتى، گفت يهوه خداى تو به من رسانيد. اسحاق به يعقوب گفت اى پسر من نزديك بيا تا تو را لمس كنم كه آيا تو پسر من عيسو هستى. پس يعقوب نزد پدر خود اسحاق آمد و او را لمس كرده گفت آواز، آواز يعقوب است ليكن دستها دستهاى عيسو است. او را نشناخت زيرا كه دستهايش مثل دستهاى برادرش عيسو موى دار بود پس او را بركت داد. و گفت: آيا تو همان پسر من عيسو هستى گفت من هستم ... پس ... گفت ... خدا تو را از شبنم آسمان و از فربهى زمين و از فراوانى غله و شيره عطا فرمايد. قومها تو را بندگى نمايند و طوايف تو را تعظيم كنند بر برادران خود سرور شوى و پسران مادرت تو را تعظيم نمايند .... و واقع شد چون اسحاق از بركت دادن به يعقوب فارغ شد به مجرد بيرون رفتن يعقوب از حضور پدر خود اسحاق، كه برادرش عيسو از شكار باز آمد. و او نيز خورشى ساخت و نزد پدر خود آورده ... تا ... بركت دهد ... آن گاه لرزهاى شديد بر اسحاق مستولى شده ... عيسو چون سخنان پدر خود را را شنيد نعرهاى عظيم و بىنهايت تلخ برآورده به پدر خود گفت اى پدرم به من نيز بركت بده. گفت برادرت به حيله آمد و بركت تو را گرفت ... و عيسو به آواز بلند بگريست ... گفت .... دو مرتبه مرا از پا در آورد؛ اول نخست زادگى مرا گرفت و اكنون بركت مرا گرفته است ... و عيسو ... بر او بغض ورزيد و عيسو در دل خود گفت ... برادر خود يعقوب را خواهم كُشت» اگر فرار نكرده بود و از ديد او به راهنمايى مادرش نزد دايىهايش پنهان نشده بود. و بدين گونه يعقوب پيامبر شد و برادرانش غلامان او گرديدند.