نقد شبهات پيرامون قرآن كريم - معرفت، محمد هادى - الصفحة ٥٤٧ - دگرانديشهاى نوپيدا
از اين قسم است قصه صالح و ثمود و ناقه حيرت آورى كه يك روز او آب مىنوشيد و يك روز ساكنان آبادى و داستان سدوم (شهرهاى قوم لوط) كه با زمين لرزهاى ويران شد. اين زمين لرزه را به نفرينى نسبت مىدهند كه آنان را به خاطر انحرافات جنسى و رو گردانى از اصلاح خواهان فرا گرفت. نيز ماجراى اصحاب كهف كه بيش از سه قرن در غارى به خواب عميق فرو رفتند و رؤياهاى طلايى مىديدند، بى آنكه گرسنگى و تشنگى برايشان چيره شود يا آنكه پيكرهاى آنان با گذشت ساليانى دچار تغيير شود و زمانى كه بيدار شدند، پنداشتند فقط چند ساعت خوابيدهاند.
همين طور است داستان ذوالقرنين، مردى كه سرزمينهاى گوناگون را فتح و سران وسلاطين را مطيع خود كرد. در حركتش به سمت خاور به نزديك بلاد يأجوج و مأجوج رسيد و در آنجا سدّ استوارى ميان خود و آنان ساخت. ازجمله مشاهدات وى در سفرهايش آن بود كه خورشيد را ديد كه در چشمهاى گل آلود غروب مىكند.
با وجود همه اينها خلف اللَّه گمان مىكرد كه اين دو حكايت از متن تاريخ است و همه اينها داستانهايى مردمى بود كه در ميان ساكنان جزيرة العرب و يهود، سينه به سينه نقل مىشده است و در روزگار محمّد صلى الله عليه و آله نيز معروف بوده و همگى آن را بازگو مىكردهاند. پس چطور خلف اللَّه اين دو و ديگر حكايتهاى خوشايند و ناخوشايند را تاريخ به شمار مىآورد؟
ناهنجارتر آنكه وى حكايت موسى و فرعون و خروج بنى اسرائيل از مصر و دچار ملخ، قورباغه، شپش و خون شدن فرعونيان، تبديل عصا به مار و اژدها و مانند آن را تاريخ مىپندارد و حال آنكه هيچ ملتى از مصريان بر تدوين تاريخشان حريصتر نبودند، اما در تاريخ مصر هيچ اثرى از اين حوادث نيست. با وجود اين، نگارنده «الفن القصصي في القرآن» همه اينها را تاريخ به حساب مىآورد.
آنچه موجب شگفتى بيشتر مىشود، آن است كه وى گفت و گويى را كه ميان مستضعفان و مستكبران و يا ميان اغواشدگان و شيطان صورت گرفته است و يا پرسش خداوند از عيسى عليه السلام كه آيا او از پيروانش خواسته است كه وى و مادرانش را بپرستند، همگى را صبغه تاريخيّت بخشيده است و نيز آنچه را از زبان يهود نقل