شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٨ - در بيان آن كه هيچ چشم بدى آدمى را چنان مهلك نيست كه چشم پسند خويشتن مگر كه چشم او مبدل شده باشد به نور حق كه بى يسمع و بى يبصر و خويشتن او بىخويشتن شده
ديدهگانشان بلغزانند.» (قلم، ٥١) در تفسير ابو الفتوح رازى آمده است: مردم اسد به چشم بد شناخته بودند، و هر آدمى يا جاندارى را چون چشم مىزدند، از پا مىافتاد. (رجوع به داستان بعد شود) كافران قريش نزدِ يكى از ايشان رفتند و گفتند چه شود بيايى و محمد ٦ را چشم زنى. و او بيامد و برابر رسول ايستاد و او قرآن مىخواند پس گفت:
|
قد كان قومُك يَحسبونك سيدا |
و أخال انك سيد معيون |
|
(مردمِ تو، تو را مهتر مىپندارند و گمان دارم تو چشم زده شوى.) اما خداى تعالى او را محافظت فرمود. و اينكه مولانا گفته رسول ٦ از چشم بد در گلزار لغزيد، تأويلى است از «ازْلاق»، كه يك معنى آن «اصراع» (به رو افكندن) است.
مَطَر: باران.
تهى: بدون سبب.
لا: نيست.
افنا: افناء: نابود شدن.
نشان: آشكار ساختن. (كه آن چه تو را نگاه مىدارد لطف خدا و عصمتى است كه در تو نهاده.) ولى مفسران آيه ٥١ سوره قلم را به گونه ديگر تفسير كردهاند.
كُه: استعارت از رسول اكرم.
ارتباط اين بيتها با داستان عرب و سگ و گريه كردن او، در بيتهاى آخر آن داستان است كه فرمود بايد دست اشكسته به درگاه خدا برداشت و از دل زارى كرد. در اين بيتها ارشاد مىكند كه اگر براى تو حالتى دست داد مبادا غرَّه شوى و تنها آن تضرع را بينى و از گناهانى كه كردهاى غافل مانى. سپس مىفرمايد هيچ آدمى از خود پسندى در امان نيست جز آنان كه در اثر رياضت چنان به خدا رسيدهاند كه در پناه او جاى گرفتهاند.