شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٧٧ - در بيان آن كه هيچ چشم بدى آدمى را چنان مهلك نيست كه چشم پسند خويشتن مگر كه چشم او مبدل شده باشد به نور حق كه بى يسمع و بى يبصر و خويشتن او بىخويشتن شده
در بيان آن كه هيچ چشم بدى آدمى را چنان مُهلك نيست كه چشم پسند خويشتن مگر كه چشم او مبدّل شده باشد به نور حق كه بِى يَسْمَعُ وَ بِى يُبصِر و خويشتن او بىخويشتن شده
|
پرِّ طاوست مبين و پاى بين |
تا كه سُوءُ الْعَين نگشايد كمين |
|
|
كه بلغزد كوه از چشم بَدان |
يُزْلِقُونَك از نُبى بر خوان بد آن |
|
|
احمدِ چون كوه لغزيد از نظر |
در ميان راه بىگل بىمَطَر |
|
|
در عجب درماند كين لغزش ز چيست |
من نپندارم كه اين حالت تهى است |
|
|
تا بيامد آيت و آگاه كرد |
كآن ز چشم بد رسيدت وز نبرد |
|
|
گر بُدى غير تو در دم لا شدى |
صيد چشم و سُخره افنا شدى |
|
|
ليك آمد عصمتى دامن كشان |
وين كه لغزيدى بُد از بهر نشان |
|
|
عبرتى گير اندر آن كُه كن نگاه |
برگ خود عرضه مكن اى كم ز كاه |
|
ب ٥٠٥- ٤٩٨ بِى يَسْمَع:
|
رو كه بىيسمع و بىيبصر توى |
سِر توى چه جاى صاحب سر توى |
|
١٩٣٨/ ١ (نگاه كنيد به: ذيل بيت ١٩٣٨/ ١) پر طاوس: كنايت از كردارهاى ظاهرى و عبادت و طاعت صورى.
پاى: كنايت از درون و زشتىهاى آن و نداشتن قصد قربت در اعمال.
سُوءُ الْعَين: چشم بد، و در اينجا مقصود «خود بينى» است كه آدمى را مغرور مىسازد.
يُزْلِقُونَك: گرفته از قرآن كريم است: وَ إِنْ يَكادُ الَّذِينَ كَفَرُوا لَيُزْلِقُونَكَ بِأَبْصارِهِمْ لَمَّا سَمِعُوا الذِّكْرَ: آنان كه كافر شدند چون قرآن را شنيدند نزديك است تو را با