شرح مثنوى - شهيدى، سید جعفر - الصفحة ٢٢٧ - قصه اهل ضروان و حسد ايشان بر درويشان كه پدر ما از سليمى اغلب دخل باغ را به مسكينان مىداد چون انگور بودى عشر دادى
رو آن سو كردن: به سوى خدا رو آوردن. (جفاى خلق سبب مىشود كه رو از مردم بر گردانى و به خدا روى آرى.) نيكلسون معنى اين بيت را به داستان «واعظى كه ظالمان را دعا مىكرد» (٨١/ ٤) ارجاع داده است، و بىارتباط نيست. ولى با داستان «عسس و موجب شدن او كه جوان معشوق خود را بيابد» (٤٨٠٤/ ٣) مناسبتر است.
لا تذرنى: گرفته از قرآن كريم است از دعاى زكريا: رب لا تذرني فردا و أنت خير الوارثين. (انبياء، ٨٩) شهد: شيرين كامى.
شهد وافيان: شادى وفا كنندگان به عهد نيز از عنايت توست.
دوستى مردم دنيا را بقايى نيست و سرانجام همگى دشمنت خواهند شد و از تو روى خواهند گرداند، و چون بميرى و در گور روى از آنان كسى را با خود نبينى- تنها تو مانى و كردارت. پس اگر آنان بر تو جفا كردند مرنج كه اين جفا تو را به خدا باز مىگرداند كه وفا كننده به عهد است و آنان هم كه خوى وفادارى دارند، اين سيرت نيك را از لطف خدا به دست آوردهاند:
|
من عجب دارم ز جوياى صفا |
كو رمد در وقت صيقل از جفا |
|
|
عشق چون دعوى جفا ديدن گواه |
چون گواهت نيست شد دعوى تباه |
|
٤٠٠٧- ٤٠٠٦/ ٣
|
بشنو از عقل خود اى انبار دار |
گندم خود را به ارض الله سپار |
|
|
تا شود ايمن ز دزد و از شپش |
ديو را با ديوچه زوتر بكش |
|
|
كو همىترساندت هر دم ز فقر |
همچو كبكش صيد كن اى نره صقر |
|
|
باز سلطان عزيز كاميار |
ننگ باشد كه كند كبكش شكار |
|
|
بس وصيت كرد و تخم وعظ كاشت |
چون زمينشان شوره بد سودى نداشت |
|
|
گر چه ناصح را بود صد داعيه |
پند را اذنى ببايد واعيه |
|
|
تو به صد تلطيف پندش مىدهى |
او ز پندت مىكند پهلو تهى |
|
|
يك كس نامستمع ز استيز و رد |
صد كس گوينده را عاجز كند |
|
|
ز انبيا ناصحتر و خوش لهجهتر |
كه بود كه گرفت دمشان در حجر |
|