دانشنامه اميرالمؤمنين بر پايه قرآن، حديث و تاريخ - محمدی ریشهری، محمد - الصفحة ١٣٩ - بحثى درباره خبرهاى امام از امور غيبى
مىشود. واى بر قاتل تو!
بدان كه تو در بين هر قبيلهاى باشى، تو را تسليم خواهند كرد، مگر اين شاخه از بنى عمرو بن عامر از قبيله ازد كه آنان تو را تسليم نخواهند كرد و تنهايت نخواهند گذاشت».
سوگند به خدا، چندى نگذشت كه عمرو بن حَمِق، در [روزگار] خلافت معاويه، ترسان و فرارى در بنى قبايل عرب مىگشت تا آن كه در بين قوم خود (بنى خُزاعه) فرود آمد. آنان وى را تسليم كردند و وى كشته و سرش از عراق به شام نزد معاويه فرستاده شد، و اين، نخستين سرى بود كه در جهان اسلام از شهرى به شهر ديگر برده مىشد.
***
ابراهيم بن ميمون ازدى، از حَبّه عُرَنى روايت كرده است كه او گفت: جُوَيرية بن مُسهِر عبدى، مردى درستكار بود و دوست على بن ابى طالب ٧، و على ٧ او را دوست مىداشت. روزى، على ٧ به وى كه در حال حركت بود نگريست و گفت: «اى جويريه! نزد ما بيا؛ چون هر وقت تو را مىبينم، هواى تو مىكنم».
اسماعيل بن ابان گفت: صبّاح، از مسلم، از حبّه عرنى حديث كرده است كه او گفت: روزى با على ٧ مىرفتيم كه او به پشت سر نگاه كرد و ديد جويريه در پشت سرش است؛ ولى در دور دست.
[على ٧] او را صدا زد و گفت: «اى جويريه! پيش ما بيا؛ نمىدانى كه من تو را مىخواهم و به تو علاقهمندم؟».
جويريه به طرف آن حضرت دويد. على ٧ گفت: «چند موضوع را به تو مىگويم؛ خوب به خاطر بسپار». آن گاه دو نفرى شروع به گفت و گوى سرّى كردند.
جويريه به وى گفت: اى امير مؤمنان! من مردى فراموشكار هستم.